![]() |
![]() |
|
| زندگی اين مسير بی بازگشت |
|
نیمه شب ، چشمانم را می بندم . سکوتی در راه است .
سیاهی پشت دیده گانم مخفی شده است . لحضه ها می گذرند . روشنی از دور می تازد . می دوم تا به افق . لحظه ای پیش شب بود ؛ حال خورشید می تابد . من کجا هستم . اینجا زیبایی فریاد می زند . دشتی از گل سرخ ، بیشه ای آرام . درختان در رقص . می دوم در دشت . نسیمی می وزد . کوهها از دور ، حصاری محو و مرئی دارند . سایه ای از دور ؛ همیشه همانجا در دوردست ایستاده . آیا مرا می نگرد ؟ برم ؟ بدوم تا به کجا ؟ رسیدن به امید ؛ هر بار اینجا می دوم تا به افق . بی تابم !! هر بار نزدیکتر ، اما هیچوقت به سایه نتوانستم برسم . رازاین دشت چیست؟ که همیشه درآنم و هربارانگارتازه وارد شده ام!؟ نکند سایه سراب است ، رسیدن محال است ، شاید میرسم من به خیال . RBBLUE خواب دیشبها این بود . شاید امشب هم باشد . بی تابم . و شاید فردا بدوم تا به افق . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 2:17 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شعاع آفتابی بی رمق در پس
کلبه ای حقیر از آن ذهن آبی آدمی تنها . |
|
RSS
|