تبليغاتX
يادداشت های من - من سایه ام را می خواهم
زندگی اين مسير بی بازگشت

مدتهاست زمان بی وقفه می گذرد ، کوره راهیست نمی دانم به کجا !

روح من خموش و ساکت ، نمی فهمم رهایی ثانیه ها را .

روزها در یک رویا ،پشت چشمانی بسته .حرکت از سمت طلوع ، فقط احساسی از نور .

دلداده بودم ، عمری به غروب ، به یک یاد فراموش .

روزهایی دور، می ترسیدم ، فردایی، بمانم تنها ؛ حالا میدانم سالها بود تنهایی میهمانم بود .  خود نمی دانستم .

احساسم در تمنای چه بود ؟ گلی شد ، اسیر مرداب ؛ در تنهایی مرداب من آن  نیلوفر بودم .  شبهایی از جنس خیال آسمانم ستاره باران می شد .

آرزوهایم در سکوت این شبها بارها مردند .

روزهایش گرچه کوتاه است اما با خود هیاهویی دارند .

اینجا مملو است از گلها ، سبزه ها ، آب و درخت و باران ،جنگل، کوه ، آسمان و ..... و خدایی ، از دور گاهی ما را می نگرد . ولی باز تنهاییم .

تو چه می دانی ؟

گاهی هنگام غروب بنشین در خلوت ؛ می بینی خیلی ها در هیاهوی همین دشت تنهایند . خیلی ها در دوردست سایه ای گم کرده اند .

می دانی هنگام غروب سایه ها می میرند .

RBBLUE

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 1:51  توسط رهگذر |