![]() |
![]() |
|
| زندگی اين مسير بی بازگشت |
|
کابوس فردا میدود از دور ، مرا می خواند که شتاب کن ؛ عشق را دریاب که در زنجیر تو گرفتار آمده . سرد است تن سرخش ، خون آلود در زنجیر دستهایش میفشارد آهنی سر سخت روحش را . می دهند آزار ، چشم ها افسرده ، دلی دارد که هر دم غصه ها را بار می بندد سوی آزادی ؛ ولی آه از این است که تمامی ندارد غصه های دنیای مبهم آینده برای ما که چنین در بند کشیده ایم عاشقانه جسمی را در وسعت قلب خود . قلب نیست که ، دنیایی است از ناگفته ها ، هر چند هر بار می آیی که بگویی ، همه میروند دنبال کارشان و زمانی می آیند که همان تن خسته دیگر نیست که غم هایش را فریاد کند . در سکوت سنگین اطراف گم میشود خاطراتی که تا دیروز آرزوی فردا بود . گم میشود یادگاریها در کوچه پس کوچه های ذهن همان کسانی که معشوقم را به بردگی بردند . و فریاد می کنم هر دم برای داشتن آنچه از من به ناروا گرفتند ، هر چند چنان که معشوق به زنجیر کشیدند ، مرا اسیر حصار خاک خواهند کرد و روزی همچون همان یادگاری ها فرو میبرند در ذهن . در پشت تاریکی یک عمر .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 9:53 توسط رهگذر |
|
|
گام بر میدارم ، راهیست به دوردستها ؛ خط سیاهیست تا به آغوش افق .
تک درختی آن دورترها در وصالش با باد ، شاخسارش می رقصند . ابرها ناآرام ، شوق بارش دارند ؛ آسمان دلگیر است . گام بر میدارم ؛ نزدیک تر ، نزدیک تر !! شاخه ایست آن درخت را ، که طنابی آویزان ، میخورد تاب از آن . گام برمیدارم من در این راه خموش .
تنی ایست بر چمنهای وزان ، که طنابیست بر گردن آن ؛ میدوم تا که رسم پای درخت . دخترک صورتش آرام ؛ چشمانش نمناک و خزان است . فکرم در تشویش است . چه کسی چنین دلش را خون کرده که تن به بی مهری طنابی سخت داده . آرمیده اینجا در میان چمنزار تا هر بار ببوسد باد او را . چه دردیست که چنین خلوت مرگ ، خود خواسته ؛ تا نباشد در میان جمعی سر خوش ، تا نباشد میان ما آدمها !! تا نباشد درحصار این دنیا اسیر. تا نبیند تا ابد آسمانی را که روزی در تمنای پرواز نقش میکرد بر آن آرزوهایش را . ... گام بر میدارم سوی افق .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 14:13 توسط رهگذر |
|
|
می گفت : کسانی را میشناسد که زندگی را با عشق آغاز کرده اند و به خاطر هم تن به سختی ها
داده اند . می گویم : واقعا عشق را تجربه کرده اند که حال همچون نویسنده ای دژخیم داستان عاشق کشی می نگارند ؟ می گفت : آنها هیچ نداشتند جز سودای وصال ؛ آنگاه که خویشان نیز روی از آنان برتافتند . می گویم : من هم هیچ نداشتم جز سودای وصال ؛ اما حال همآنانند که نقاب انتقام از زمانه خود را بر چهره گرفته اند و از ما روی گردانند . می گفت : آنقدر عاشق بوده اند که روزگار سخت را در بدترین شرایط تحمل کنند به خاطر لذت مال هم بودن . می گویم : حال آن لذت وصال همچون دژخیمشان کرده یا آن سختی راه ؟؟ می گفت : اگر چه در یک مسیر نبود اعتقادشان ، اما وصل را به هر آنچه دیگران طرد بخوانند ترجیح دادند . می گویم : مسیر ما یکی است ، اما این آنانند که لباس رزم بر قلب خود پوشانده اند و ما را به جرم محبت به محاکمه میکشند . می گفت : گفته اند نمی خواهیم سرنوشت سختمان را بر روزگار تو روا داریم و آیا این است منطق عاشق کشی !!! می گویم : پس آسایش را در فراق معنا کرده اند که چنین راه بر ما بسته اند ، که من یک گور را به بارها شکستن دلم ترجیح دارم و یارم همدمی چون اشکهایش داشته باشد و در فکر انتحار روزگار بگذراند . اینست منطق مصلحت و تدبیرشان برای زندگی کسانی که مثل آنان سختی عشق را بر تن خریده اند و امیدشان به فردا به وسعت آسمانی است که با چشم نتوان دید . می گویم : خوب است معنی دوست داشتن و دلسوزی را فهمیدیم که پدری و مادری کردن این نیست که فرزند را در هدفی که خود لذتش را به سختی ترجیح دادند همراه باشند و چتری برای روزگار طوفانی اش به دور از اشک و آه و گریه باشند ؛ این است که که او را به جرم دوست داشتن زندانی کنی و زیر یوغ کتکها آزارش دهی تا گریه هایش همدم روز و شبش باشند بی آنکه تفکر کنی این عشق ورزیدن نیست . حال فهمیدیم دوست داشتن شما از کدامین جنس است . حال محبت برایمان معنا پیدا کرد . می گوییم ماهم خدایی داریم . همین .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 مرداد1388ساعت 19:12 توسط رهگذر |
|
|
چه دلگیر شده تنها همسفر شدن با ثانیه ها در گذر زمان و قتی تو نیستی .
یادش بخیر همین چند روز پیش ، دور بودی اما باز هم بودی ؛ در کنارم نه ؛ اما آنقدر بودی که شادی داشتنت را بر امید فردا رنگ زنم . و حال چه !!!؟؟ تنهایی بیداد میکند . غروبم دلگیر و خزان است ؛ هر چند حقیقتا تا پاییز ره بسیار است . چه کنم که در چشم اطرافیانت ، اشک ریختن از فراق مضحک است و دلتنگی عادت معنا میشود ! چه کنم که تیشه را به ریشه میزنند تا نکند عشق معنا پیدا کند ! انگار نه انگار که روزی دم از عشق میزدند و وصال گران را به صد نعمت و آسایش نمی فروختند ؛ و حال که زمانه به ما رسیده عشق جرم است و عاشق مجرم . چه کنم که امید را خیالی میبینم که تا لحظه ای دیگر جان از دست میدهد . بگوئید کدامین گناه نابخشودنی را مرتکب شده ام ؟ چه بدعتی کرده ام ؟ که چنین را بر دلم می بندید؟؟!! هنگام غروب است ، میدانی هنگام غروب سایه ها میمیرند ! حال من تنهایم . تنها ترین تنها . و این یادگاریست از کسانی که روزی عشق را فریاد میکردند اگر چه فاصله ها داشت نگاهشان به زندگی ؛ و امروز راه عشق را بر ما بسته اند اگر چه خطاکار نیستیم . شاید عشقشان را میان روزگار قدیم جا گذاشته اند . شاید دیگر عشق را نمی فهمند ؛ شاید زمانه دل مهربانشان را رنگ سیاهی زده است که محبت را خفقان معنا میکنند . آری تنهایی یادگاریست برای من .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 مرداد1388ساعت 11:50 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شعاع آفتابی بی رمق در پس
کلبه ای حقیر از آن ذهن آبی آدمی تنها . |
|
RSS
|