![]() |
![]() |
|
| زندگی اين مسير بی بازگشت |
|
نیمه شب ، چشمانم را می بندم . سکوتی در راه است .
سیاهی پشت دیده گانم مخفی شده است . لحضه ها می گذرند . روشنی از دور می تازد . می دوم تا به افق . لحظه ای پیش شب بود ؛ حال خورشید می تابد . من کجا هستم . اینجا زیبایی فریاد می زند . دشتی از گل سرخ ، بیشه ای آرام . درختان در رقص . می دوم در دشت . نسیمی می وزد . کوهها از دور ، حصاری محو و مرئی دارند . سایه ای از دور ؛ همیشه همانجا در دوردست ایستاده . آیا مرا می نگرد ؟ برم ؟ بدوم تا به کجا ؟ رسیدن به امید ؛ هر بار اینجا می دوم تا به افق . بی تابم !! هر بار نزدیکتر ، اما هیچوقت به سایه نتوانستم برسم . رازاین دشت چیست؟ که همیشه درآنم و هربارانگارتازه وارد شده ام!؟ نکند سایه سراب است ، رسیدن محال است ، شاید میرسم من به خیال . RBBLUE خواب دیشبها این بود . شاید امشب هم باشد . بی تابم . و شاید فردا بدوم تا به افق . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 2:17 توسط رهگذر |
|
|
زندگی زیباست یا ما بهش زیبایی می بخشیم ؟ زندگی واسه ما لحظه های به یاد ماندنی می آفرینه ، یا نه مائیم که اون لحظه هارو خلق می کنیم ؟ گاهی اوقات زندگی یه ظهوره ؛ یه مدخل برای آفرینش . آفرینش همه افسانه ها ، خیالها ، همه انسانها . همه چیز هایی که گاهی بهشون فکر می کنیم . گاهی زندگی یه دروازه است واسه گذشتن از یه دنیا . از یه منزل . توی این راه خودت انتخاب می کنی که چجوری باید تموم بشه . ولی گاهی این تو نیستی که تصمیم گیری می کنی . بلکه زندگی خودش هرچی بخواد رو سرت خراب می کنه . اونوقت میون یه جمع آشنا که حالا غریبه فرضت می کنن ، میگه رد شو . گاهی زندگی یه زندانه ، یه جهنم . آزارت میدن به خاطر قانون بقا . وقتی هویتت به بازی می گیرن . وقتی نمی دونی تو نقاب زدی یا دیگران رو نمی تونی از پشت نقاب بشناسی . همه اونایی که می گن دوست داریم . گاهی گریه ها رو خنده میکنی ؛ گاهی خنده هاتُ گریه می کنن . گاهی لحظه های بدُ گل باروون می کنی . گاهی لحظه های شادتُ آتیش می زنن . همیشه مشکل تویی . همیشه اولین کسی که باید فدا بشه تویی ؛ شبنمی که زیر نور طلوع می سوزه تویی ؛ کسی که باید به انتظار سودای رهایی بشینه تا وصل ابدی فقط تویی ، منم ، همه میتونن باشن . بعد می گن باید زندگی کرد ، ادامه داد ؛ وگرنه می ندازنت دور . دیگه تو رو به حساب نمیارن . میمونیم با دعا های بی جواب . با تنهایی ، غربت ، غم . هر چند در همین نزدیکی جمعی روزی با ما بود . RBBLUE
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 تیر1386ساعت 17:55 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شعاع آفتابی بی رمق در پس
کلبه ای حقیر از آن ذهن آبی آدمی تنها . |
|
RSS
|