![]() |
![]() |
|
| زندگی اين مسير بی بازگشت |
|
به نام باران ،آغاز گر تمامی لبخندهای رنگین کمان ؛ که مرا، تو را،همه را برای دیدارش مجذوب نزول رحم الهی می دارد . به نام قطره ای بی رنگ پر از درد ، فرو فرستاده از نیام آسمان . به نام سردی شکوه ریزشی که با سلوک روبه سوی خاک سجده می کند . برای باران ، یگانه عشق خاک در کویر گرم تن این مجنون زمینی . برای باران ، صدای غرش رعد وقتی خشم را با گریستن بر سایه های گناه می شوید . برای هزاران بار قسم به یگانگی رَب و التماس بخشش آزار، که نگیرد شبنم ، روزی گلهای دلم را . برای یک دل پر از غوغای سیاهی ، ابری با ابرها ، پرواز درآسمان بی پرنده ، غروبِ روزِ سردی ، غمی را در دل پروراندیم ، امید آفتاب را گرچه گرمای تن یار بود، اما دیدگانم در تمنای آب بود آن دم . به یاد باران رویای هر دم من ، لحظه های با تو بودن . قلب پاکی در تپیدن ، نفس پاکی کشیدن ؛ به درونی مملو از تاریکیُ درد، به درونی مملواز سیاهیِ غم ، به درونی پر زِ عصیان و تباهی ، به حدود خط و مرز دل شکستن . این منم دلدار تو، در بی پناهی پشت این دیوار غصه ، این منم در یاد تو . سردی دستان من از مرگ نیست . از سردی قطره های بی رنگ نیست . از وجودی در قلب اندوه نشئت گرفته . سردی دستان من در دمی از عشق ، با جان کندن است . آن دورترها بلبلان آوازِ دیدار تو گفتند . مرا در خود کشاندند . با غضب های درونی ناله هایم را سرودم . اما باز با یاد تو بودم . در دل شبهای تارم با تو بودم . در دلم لرزان ه تردید خندیدم ، که شاید مرده باشم که اینجا،در خوابِ غروب جان خود گرفتار ندیدن های بی پایان تو باشم . پس با من باش . با من باش . (فقط به خاطر تو) دوستت دارم RBBLUE |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 1:8 توسط رهگذر |
|
|
مدتهاست زمان بی وقفه می گذرد ، کوره راهیست نمی دانم به کجا ! روح من خموش و ساکت ، نمی فهمم رهایی ثانیه ها را . روزها در یک رویا ،پشت چشمانی بسته .حرکت از سمت طلوع ، فقط احساسی از نور . دلداده بودم ، عمری به غروب ، به یک یاد فراموش . روزهایی دور، می ترسیدم ، فردایی، بمانم تنها ؛ حالا میدانم سالها بود تنهایی میهمانم بود . خود نمی دانستم . احساسم در تمنای چه بود ؟ گلی شد ، اسیر مرداب ؛ در تنهایی مرداب من آن نیلوفر بودم . شبهایی از جنس خیال آسمانم ستاره باران می شد . آرزوهایم در سکوت این شبها بارها مردند . روزهایش گرچه کوتاه است اما با خود هیاهویی دارند . اینجا مملو است از گلها ، سبزه ها ، آب و درخت و باران ،جنگل، کوه ، آسمان و ..... و خدایی ، از دور گاهی ما را می نگرد . ولی باز تنهاییم . تو چه می دانی ؟ گاهی هنگام غروب بنشین در خلوت ؛ می بینی خیلی ها در هیاهوی همین دشت تنهایند . خیلی ها در دوردست سایه ای گم کرده اند . می دانی هنگام غروب سایه ها می میرند . RBBLUE |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 1:51 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شعاع آفتابی بی رمق در پس
کلبه ای حقیر از آن ذهن آبی آدمی تنها . |
|
RSS
|