تبليغاتX
يادداشت های من
زندگی اين مسير بی بازگشت

بازتاب صبحی باران خورده در شیشه کوچک پنجره اتاق من .

 

پاکی نور که تلولواش می بارد هنوز از سوز شب خسته شهر که پر

 

از درد آرمیده بود که ناگه باران گرفت . دردهایش خانه هاشان ویران

 

شد ، دردهایش سر پناهی جزیک پل  نداشت.

 

دردهایش در سرمای شب ، جز گرمی آغوش یکدیگر نبود .

 

دردهایش را شب پوشانده بود .

 

روز باز آمد و دردهایش زِ یاد شهریان رفت ؛ جز همان اندک بیداران

 

خونین دل که افزون خدمتی بر این جماعت می کنند .

 

جز همان اندک سفیران خدا روی زمین .

 

اما چه حیف این روز و شها می روند ، اما دردهایش همچنان در حال

 

فزونی است . پیاپی دردهایش می گشایند چشم ، می رویند ، می میرند

 

و ادامه دارد قصه تلخ حیات . زیستن برای رسیدن به تعالی که فقط

 

در کتابی می خوانیم . که فقط آنرا به اندیشه و خرد جار می زنیم .

 

و رسیدن به همان را به فرداهای عبث می اندازیم .

 

و این دردهایند که بعضی شان تعالی را می پرورانند ، در خانه های

 

کوچک دلهای بزرگی که خدا را شبها مهمان می کنند .

RBBLUE

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 1:59  توسط رهگذر | 

زندگی لحظه های ناب گم شدن ، توی کوچه های کاهگلی عشق ؛

بی همه ، با همه ، در یک تفکر غوطه ور ، در همین حس قشنگ یک دلی

در میان گفت و گوی شادمان پیدا شدن .

زندگی از غمی مبهم و تاریک پر می شود وقتی نگاهی سبز گم می شود

در اطرافمان .  خنده ای پر می کند شکاف سرد جدایی را ، وقتی با تلاقی

نگاهمان از سر شرم ؛ وقتی تهدید ،جدایی بین من و توست .

زندگی شور زیبای پرنده ها ، کنارمان ، در کوچه های آسمان .

دسته ای گل وقتی با عشق برای هم می چینیم ، بی توجه به خاری که

نگهبان همان مخلوق زیباییست که برایت هدیه خواهم آورد .

زندگی نه فقط عرصه وصال مخلوق ؛ نه سراب آبی از دور ؛

نه فقط ترحم ابر به یه دشت بی تکلف ؛

زندگی امید بخش است آن هنگام که مرا دعوت می کنی به سلوک ،

همراهت باشم در جاده های دلدادگی ؛

بانسیم تا ابد در محفل غروب همگام بودن .

RBBLUE

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 2:50  توسط رهگذر | 

حس غریبیست ، وقتی از دور نگاهت می کنم و می دانم که می دانی

 

که من سرشار از تواَم  دوستت دارم به خاطر سادگی نگاهت که

 

هیچوقت نگاهم نکردی . تا شاید در تلاقی یک نگاهمان بگویم دوستت

 

دارم .  و تو، نمیدانم ، آیا مرا به دلت راه خواهی داد .

 

یا مرا تنها سایه ای می پنداری که آمد و چندی بعد محو شد .

 

ای کاش لحظه ای تو را آسوده از جمعی سرخوش می یافتم تا تنها

 

شکوفه دلم را پس از سالها زمستان سرد ، برایت شکوفا سازم .

 

اگر چه پوشیده از برفم ، اما نظری بر من بیفکن ؛

 

سبز خواهد شد  درختی خشک که امیدش بهاری باشد  که از راه

 

خواهد رسید و او را با گرمای عشق یکی خواهد کرد .

 

ای کاش حرفهایم را نسیم برایت می آورد . تا بدانی که چقدر انتظار

 

دیدارت سخت است . و نمی خواهم هر بار بگذری از کنارم و

 

مرا در حسرت یک وصال باقی گذاری .

 

دوستت دارم اما چگونه این حس غریب ناآشنا را با تو قسمت کنم

 

که موجب نشود دوریت آسان گردد . 

RBBLUE

از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور میمونه

وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمی دونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 2:34  توسط رهگذر |