![]() |
![]() |
|
| زندگی اين مسير بی بازگشت |
|
دم دمای صبح بود ، وقتی شبنم از خواب بیدار شد .
روی گلبرگی آرمیده بود .
تنها ، بی کس ، دنبال کسی می گشت که مونسی باشه واسه تنهایی هاش؛
تا اینکه خورشید طلوع کرد . دلگرم شد از اومدنش . اما اونطوری نبود
که او فکر می کرد . ساعت ها گذشت و آنها با هم صحبت می کردند .
خورشید گرمتر می شد و نزدیکتر .
به ظهر نرسیده بود که شبنم در شادی تنها نبودن سوخت . همین .
RBBLUE
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 3:21 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شعاع آفتابی بی رمق در پس
کلبه ای حقیر از آن ذهن آبی آدمی تنها . |
|
RSS
|