تبليغاتX
يادداشت های من
زندگی اين مسير بی بازگشت

دقایق به سرعت سپری میشن . تیک تاک ساعت ، گردش تکراری

 

ماهی در تنگ ، صدای نفس کشیدن زمین ، تولد شکوفه ها ، همه نوید

 

بخش یه سال دیگه است . آره یه سال دیگه ، یه ایستگاه دیگه ،

 

یه قطار دیگه ، مسافرای تازه ، یه زندگی دیگه ؛  باز تلف شدن

 

ثانیه های  بی کسی ، باز انتظار اومدن یه رهگذر زِ راه دور .

 

باز خسته شدن از نگاه به آسمون پشت شیشه های مات پنجره .

 

ادامه ی دمی رو به زوال . گاه فکرم ، فکرِ سنگی است ؛

 

درب خانه ای ، سرد از جنس خاک .

 

گاه فکرم مملو از توست ؛ عشقی نا امید از یک وصال .

 

باز نوروز خاطرات شیرین دلدادگی . هفت سین ، تحویل سال ، روح

 

سنتهای پاک . لحظه ای با تو نجوا می کنم ، پیکرم از جنس سکوت ؛

 

باز بی تو لحظه ها را سر می کشم .

 

می دونی دلم ازت گرفت ؛ منو گذاشتی رفتی ، رفتی آسمون بالا

 

ستاره شدی ؛ شبا چشمک می زنی ، دردمو تازه می کنی .  

 

باز با تو، بی تو می نشینم کنار سفره ؛ دلم طاقت نیاورد ،

 

بار دوریت  را ، کشیدم عشق را بر کاغذی ، کنارم می نشانم

 

چهره ات راباز بی تو روزها تقلا می کنم . آرزویی نمی دانم شاید

 

عبث ، از رهایی ، چشم بستن ازاین منزلگه تار .

 

نمی خواهم باز باشم تنهای  تنها .همین .                          

 

RBBLUE

                

                                      

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 2:30  توسط رهگذر | 

تا حالا شده حس کنی برای هیچکس مهم نیستی ، برای هیچکس اهمیت نداری .

 

تا حالا شده به این فکر کنی که تو حتی توی جمع عزیزانت چقدر تنهایی .

 

تا حالا شده  بخوای جلب توجه کنی تا تو رو ببینن .

 

شده فکر کنی که باید دست به یه کار بزرگ بزنی ، تا همه حواسها به تو جلب بشه .

 

شده دنیای خودتو توی اتاقت ، توی تنهایی ، توی تاریکی شب بیداری ها ، فقط با رویاها بسازی .

 

شده به این فکر کنی که تنها راهی که هست برای اینکه دیگران ببیننت و احساست کنن ،

 

اینه که مرگ بیا سراغت تا شاید سر خاکت همه ی اونهایی که دوستشون داری جمع بشن و

 

شاید همشون  به تو فکر کنن .

 

شده دیوار اتاقت رو با نقاشی هایی پر کنی که هر کدوم قصه ی مرگ و تنهایی  و سکوت

 

دلت باشه .  شده دلببندی به نگاه یه رهگذر پشت شیشه های پنجره .

 

شده با ساعتت ، با کامپیوترت یا با قاب عکست دردل کنی .

 

شده دلببندی به یه تخته سنگ ، که روش بشینی کنار یه جاده ، نفس بکشی و عشقت از دنیا

 

فقط  همون جاده ی  بی انتها باشه .

 

شده از صدای خنده گریت بگیره . شده یه شب زیر بارون از فزونی غم ، کف کوچه دراز

 

بکشی .  شده ببینی بهترین دوستت ، توی خیابون راهش رو کج می کنه تا با تو برخورد نکنه .

 

حالا واسه چی ؟  نمی دونی !

 

شده خاطره های خوش ذهنت همیشه خواب باشن ؛ ولی خاطره های بد همیشه جلو چشمات رژه

 

برن .  شده در عرض  8 سه بار ضرر هنگفت کنی .

 

شده وقتی می خوای از خیابون رد بشی آخرین امیدت ماشینی باشه که با سرعت به طرفت میاد

 

و به این فکر کنی که خدا اینو خودکشی حساب نکنه . تبصره بزنه که فقط یه رهایی بوده .

 

اگه تا حالا هیچکدوم اینا برات پیش نیومده ، زندگی عالی داری . ازش راضی باش .

 

همین .      

RB BLUE

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 1:29  توسط رهگذر | 
رفتی تنهام گذاشتی با یه کوله بار غم .

کنار نهال تکیده ای که دعاش اینه که آخرین برگش نیفته .

تکیه دادم به نهال . خیره شدم به امیدش به امید آخرین برگ .

خیره بودم به کوره راه انتظار تا برگردی .

می دونم نمی یای اما وقتی این نهال دلبسته ی یه برگه من چرا دل نبندم به

سایه های ته راه .

تا خنکای انتظار دیدنت شعله ی رفتنت رو خاموش کنه .

ولی کاش ندیده بودم وقتی رهگذری بودم خسته توی این کوره راه سخت

تو رو وقتی به نهال تکیه داده بودی .

تا حالا خودم دچار درد بی انتهای جدایی بشم . 

همین .                                                    RB BLUE   

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 2:32  توسط رهگذر |