تبليغاتX
يادداشت های من
زندگی اين مسير بی بازگشت
بعضی وقتها که آدم توی دوئل زندگی می بازه یه گوشه می شینه به

گذشته ! به اساس بی اساس کازهاش فکر میکنه .

که کجای کارش اشتباه بوده که حالا باید زیر آوار بمونه ؟

انتظار داره یکی دستشو بگیره بلندش کنه . یه دوست دست روش شونش

بذاره بگه میتونی از نو شروع کنی .

همون دوستی که یه عمر با هم بودین . باهم نقس می کشیدین با

هم ..... !!!!

ولی حالا حتی وقتی صداش هم می کنیم . سرش رو برنمی گردونه یه

نگاه بهمون بکنه ونکنه از بخوایم همدردی کنه ..

زندگی تو دیگه کی هسنی . با این کوچه های پر زرق و برق  تاریکت .

با آذمهایی که در لباس دوست بهشون دل می بندیم ولی بعد از اینکه توی

دردسر می افتیم .

خصوصا اگه به خاطر قلب ناپاکشون باشه . رخت بر می بندن و چهره عوض

می کنن و می رن دنبال یه برج نوساخته از توهم یه دوستی سالم دیگه .

همین

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 3:2  توسط رهگذر | 

می گفتی زندگی زیباست ، تو با من همیشه با هم .

 

می گفتی بارون تجلی زنده بودنه ، قدم زدن بدون چتر .

 

پرواز با برگ در باد ؛ می گفتی گریه اَت می گیره با غصه هام .

 

می گفتی می میرم اگه یه روز بخوای بری ، تنهام بذاری .

 

تو می گفتی ندیدنت یعنی مرگ ، ناله ی آخر برگ تو خزون زندگی .

 

می گفتی پائیز فصل عاشقیست ؛ عشق من ، عشق تو ، عشق ما ؛

 

تو می گفتی عشق ما تبلور تولد ستاره هاست .

 

تو می گفتی ما دوتا ، دوتا گلیم به قشنگی سپهر .

 

احساسمون به پاکی کبوتری بر فراز آسمان .

 

می گفتی همیشه با منی ، پژمرده میشی وقتی دیر به دیدنت میام .

 

می گفتی تو تنهایی لحظه شماری می کنی برسه وقت  وصال .

 

می گفتی تا ابد دیدن غروب ، لذت بوسه های ما .

 

با تمام این حرفها ! ! آخرش تو گفتی خدانگهدار ؛ تا همیشه .

 

حالا من تنهام . همین

 

RB BLUE

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 1:27  توسط رهگذر | 

و خورشید می سوخت از سوزش جای زخمها ، خونی که می چکد قطره

قطره از شمشیرها . خواهری می گردد دنبال برادرش میان نیزه ها ،

خاک می گرید ، پنهانی ، اشکهایش گم می شوند میان زبانه های آتش که

خیمه ها را می سوزاند ، به جرم سایگه بودن در گرمای سوزان کربلا .

تیرها پراکنده اند درهرسو؛ دستی ، پایی ، سری ، زرهی را شکافته اند ،

و ستاره ای ساخته اند در آسمان آبی کربلا .

ای خدا ابرها پس کو؟ آسمان نمی باری چرا ؟

تشنه پرواز کردند سوی خدا سردار و سپهسالاران دشت کربلا .

رود بی تاب بود تا ابوالفضل آب را برساند نزد خیمه های کاروان عشق ؛

اما لشگر کفر بسته بود راه را بر روی سقای کربلا .

کودکی ، تیری گلویش را شکافت ، روی دستان پدر ، زمین شایسته ی

خونش نبود ؛ جاری گشت قطره هایی سرخ رو به آسمان .

کوزه ای  سوراخ ، مرکبی خاموش ، خیمه ها بی تاب ، شمشیرها  در

دست ، اسبها خسته اند از تازندگی ؛ نبرد خیر و شر است ،

اما نماز در کوران جنگ پا بر جا بود ؛

حتی وقتی عباس علمدار و علی اگبر چشیده بودند طعم شیرین شهادت را

قبل از حسین در سرزمین کربلا .

حالا محرم آمده درفصل سرد همگام با بهار، ما سیه پوشیم، بعدازظهرها 

هنگام غروب ، وقتی اُفق خاکستریست ، تا نیمه شب ، صدای طبل ها ،

زنجیرها ، دستها ، یکصدا فریادها گویند یا حسین .

یا حسین .....

یا حسین ، عاشقم عاشق شوم به عشق تو .

اما ........

می دانم پروانه ات نیستم ای شمع ،

اما برویان بالهایم را ، مرا دریاب ، مرا دریاب .

رضا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 1:15  توسط رهگذر |