![]() |
![]() |
|
| زندگی اين مسير بی بازگشت |
|
بعضی وقتها که آدم توی دوئل زندگی می بازه یه گوشه می شینه به
گذشته ! به اساس بی اساس کازهاش فکر میکنه . که کجای کارش اشتباه بوده که حالا باید زیر آوار بمونه ؟ انتظار داره یکی دستشو بگیره بلندش کنه . یه دوست دست روش شونش بذاره بگه میتونی از نو شروع کنی . همون دوستی که یه عمر با هم بودین . باهم نقس می کشیدین با هم ..... !!!! ولی حالا حتی وقتی صداش هم می کنیم . سرش رو برنمی گردونه یه نگاه بهمون بکنه ونکنه از بخوایم همدردی کنه .. زندگی تو دیگه کی هسنی . با این کوچه های پر زرق و برق تاریکت . با آذمهایی که در لباس دوست بهشون دل می بندیم ولی بعد از اینکه توی دردسر می افتیم . خصوصا اگه به خاطر قلب ناپاکشون باشه . رخت بر می بندن و چهره عوض می کنن و می رن دنبال یه برج نوساخته از توهم یه دوستی سالم دیگه . همین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 3:2 توسط رهگذر |
|
|
می گفتی زندگی زیباست ، تو با من همیشه با هم .
می گفتی بارون تجلی زنده بودنه ، قدم زدن بدون چتر .
پرواز با برگ در باد ؛ می گفتی گریه اَت می گیره با غصه هام .
می گفتی می میرم اگه یه روز بخوای بری ، تنهام بذاری .
تو می گفتی ندیدنت یعنی مرگ ، ناله ی آخر برگ تو خزون زندگی .
می گفتی پائیز فصل عاشقیست ؛ عشق من ، عشق تو ، عشق ما ؛
تو می گفتی عشق ما تبلور تولد ستاره هاست .
تو می گفتی ما دوتا ، دوتا گلیم به قشنگی سپهر .
احساسمون به پاکی کبوتری بر فراز آسمان .
می گفتی همیشه با منی ، پژمرده میشی وقتی دیر به دیدنت میام .
می گفتی تو تنهایی لحظه شماری می کنی برسه وقت وصال .
می گفتی تا ابد دیدن غروب ، لذت بوسه های ما .
با تمام این حرفها ! ! آخرش تو گفتی خدانگهدار ؛ تا همیشه .
حالا من تنهام . همین
RB BLUE
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 بهمن1385ساعت 1:27 توسط رهگذر |
|
|
و خورشید می سوخت از سوزش جای زخمها ، خونی که می چکد قطره قطره از شمشیرها . خواهری می گردد دنبال برادرش میان نیزه ها ، خاک می گرید ، پنهانی ، اشکهایش گم می شوند میان زبانه های آتش که خیمه ها را می سوزاند ، به جرم سایگه بودن در گرمای سوزان کربلا . تیرها پراکنده اند درهرسو؛ دستی ، پایی ، سری ، زرهی را شکافته اند ، و ستاره ای ساخته اند در آسمان آبی کربلا . ای خدا ابرها پس کو؟ آسمان نمی باری چرا ؟ تشنه پرواز کردند سوی خدا سردار و سپهسالاران دشت کربلا . رود بی تاب بود تا ابوالفضل آب را برساند نزد خیمه های کاروان عشق ؛اما لشگر کفر بسته بود راه را بر روی سقای کربلا . کودکی ، تیری گلویش را شکافت ، روی دستان پدر ، زمین شایسته ی خونش نبود ؛ جاری گشت قطره هایی سرخ رو به آسمان . کوزه ای سوراخ ، مرکبی خاموش ، خیمه ها بی تاب ، شمشیرها در دست ، اسبها خسته اند از تازندگی ؛ نبرد خیر و شر است ، اما نماز در کوران جنگ پا بر جا بود ؛ حتی وقتی عباس علمدار و علی اگبر چشیده بودند طعم شیرین شهادت را قبل از حسین در سرزمین کربلا . حالا محرم آمده درفصل سرد همگام با بهار، ما سیه پوشیم، بعدازظهرها هنگام غروب ، وقتی اُفق خاکستریست ، تا نیمه شب ، صدای طبل ها ، زنجیرها ، دستها ، یکصدا فریادها گویند یا حسین . یا حسین .....یا حسین ، عاشقم عاشق شوم به عشق تو .اما ........ می دانم پروانه ات نیستم ای شمع ، اما برویان بالهایم را ، مرا دریاب ، مرا دریاب . رضا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 1:15 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شعاع آفتابی بی رمق در پس
کلبه ای حقیر از آن ذهن آبی آدمی تنها . |
|
RSS
|