تبليغاتX
يادداشت های من
زندگی اين مسير بی بازگشت

نمی دونم تا حالا اینطور بودین یا نه !

انگار یاری بوده و رفته یا شاید اصلا یاری نبوده و تو فقط خیال می کردی یاری داشتی و حالا

نیست ؛ جاش خالیه . فقط دلت می خواد با کسی حرف بزنی ، اون نیست تا به حرفهات گوش

کنه . گاهی توی تنهایی خودت بی هوا دلت می شکنه ، بغض گلوتُ می فشاره ؛

گریه  می کنی به حال خودت ، و از تنهایی که همیشه با منه دلم می شکنه .

از عشقی که گاهی فکر می کنم خوابش رو می دیدم .

از زندگی ، سخته ، ولی می سازیم ، می سوزیم ، می مونیم ، می میریم .

از لحظه های دلتنگی پروانه ای برای باز شدن غنچه های گل سرخ .

از ترس گلبرگها از لغزش دوری شبنم .

از خستگی کبوتری ، دنبال دونه ، روی زمین پوشیده از برف .

و همش مثال خودمونه ، وقتی دنبال کسی ، سایه ای ، ستاره ای ، رویایی ، می گردیم و عاشق

میشیم ؛  هم نفسیم با هر نفسش ، حاضریم جون بدیم واسش ، و بعد .... !!

اون میره ؛ ما خورد میشیم کنج اتاق دلمون ، می شکنه ، میاد صدای تکه هاش که می ریزه  رو

زمین ؛ میاد صدای پاش وقتی له می کنه تکه هارو با قدمهاش .

ما التماس می کنیم ، بمون ، نرو .

و عشق این  بی پروایی  دل ها هنگام تلالو یک  نگاه ، وقتی غریبه ای آشناترین برایمان در دنیا

می شود ؛ بدون حس کردن نگاهش به او دل می بندیم ؛ ما را رها می کند .

و ما می مونیم ، می سازیم ، می سوزیم ، می میریم ؛

 همین .

RB BLUE

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 1:41  توسط رهگذر | 

گلی داشتم بس رویایی ، چو می بوئیدمش ، مدهوش از عشق و زیبایی .

زمانی که نمی دیدم من او را ، بی تاب بودم تا وقت وصالش .

فقط صد حیف لایق نبودم بماند تا اَبد او در کنارم .

خدا چون دید این محفل شایسته اَش نیست

فراهم کرد در نزدش ، بهشتی را برایش .

به او بالهایی را داد ، نیز پرواز را یادش داد .

زِ من او را جدا کرد ، نصیبم فراوان غصه ها کرد .

و حالا در بی کسی ها غوطه ور ، تنها من هستم .

زِ این دنیا جدا مانده ، بی همسفر ، تنها من هستم .

خداوندا خدایا مرا نیز ببر آنجا که او هست

چون در آرزوی آن گل بی تاب رفتن ، تنها من هستم .

  RB BLUE

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 2:35  توسط رهگذر | 

 

سال نو میلادی مبارک

کریسمس مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 4:22  توسط رهگذر | 

گفتم در این پیچ در پیچ جاده های زندگی مرا ببوس ؛ شاید عشق دروازه

ای به دنیای شاپرکها باشد . گفتی بوسه هایم را پیش از این نثار باران

کرده اَم وقتی آن دورترها به انتظار آمدنت مونس تنهایی اَم شد .

آری امّا آمدم تا تنها نباشی ، با من باش ؛ بمان کنارم تا همیشه .

بمان بخاطر عشق ؛ با تقدیم هزاران هزار سبد از شکوفه های سیب و

گلهای بنفشه و ...

گفتی کدامین گلها ، کدامین شکوفه ها را می گوئی ؟

دنیای برون از این پنجره ها به تن تور سپید کرده است ودرخواب مرگ

را تجربه می کند . گفتم عشق ، گرمایش ، یخها را می شکند .

گفتی کدامین عشق ، احساسی که فردا پرپر می شود عشق است ؟

گفتم تو غنچه ای تازه فردا می شکفی !!

گفتی شکفتم تو نبودی ! گفتم تا ابد برایم تنها گلی !

گفتی تا فردا ساعتها می میرند . گفتم اندیشه هایم تر شده .

گفتی می رسد وقت باریدنت .

گفتم دوستت دارم . گفتی می دانم . امّا امروز چکاوک ها بی تاب آسمان

بودند . انگار خدا همین نزدیکی هاست .

گفتی غمگینم .

گفتم زندگی بی تو ... !!؟؟

گفتی : تو می مانی و تنهایی و عشق !!

RB BLUE

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 1:25  توسط رهگذر |