![]() |
![]() |
|
| زندگی اين مسير بی بازگشت |
|
گاهی شب ها وقتی برای خواب چشمهام رو می بندم ، سایه ای را حس می کنم ؛ پشت پنجره ؛ مرا نظاره می کند . آناً چشمهایم را باز می کنم و کنار پنجره می آیم و فقط تاریکی است که میان شاخُ برگ گم میشود . سایه ها می رقصند زیر نور مهتاب و شک نمی کنم که تو بودی . آمدی ، مرا دیدی ، امّا صد حیف که سهم من سکوت شبانگاه است . می نشینم تا نیمه شب ، خیره به تاریکی ، مهتاب ، سایه ؛ والتماس می کنم بیا ، فقط همین یکبار بیا ؛ تا زمانی که خواب چشمهایم را می رباید . سحرگاه اتاقم سرد است . امّا به خود که می آیم لرزان نیستم . ولی افسرده ام که چرا ؟ این همه التماس ، حتی در خواب هم سراغ مرا نمی گیری . وقتی بودی گرمای وجودت آرام بخش روحم بود ؛ وقتی رفتی رویای آمدنت اکسیر حیاتم شد ؛ آمدنت در هر شب ، در خواب ، کنار پنجره ،روی شاخه ها ، همراه مهتاب . سایه ها بی تابند ، چشم من در راه است هر شب . می بندم ، آری می بندم چشمهایم را ، اما به خدا ، خودت که نمی آیی ؛ وقتی بیدارم . سایه ات را از من دریغ نکن . التماسم را نمی شنوی ، گریه هایم را نمی بینی . بخدا شاخه ها دیدند اشکهایم را . بپرس ، آری از همه حتی آسمان ، ستاره ها ، شنیدند ، فریادم ، التماسم . می دانی سحرگاه اتاقم بوی باران می دهد . می دانم می آیی . امّا چرا نمی مانی . چرا وقتی که من خوابم تو می آیی . می نشینم کنج دیوار اتاقم ، چشمهایم را می بندم . در دل نجوا می کنم : بیا بیا بیا بیا ... ... ... ... و تو نمی آیی !! دلم شکسته است . التماست می کنم فقط امشب . قول میدم اگه بیای دیگه هر شب که دلم برات تنگ میشه ، فریاد نزنم پرنده ها ، ستاره ها بیدار بشن . قول میدم اشکهامو مهمون گلهای گلدون نکنم . قول میدم سایه ها را به دنبال رد پات زیرُ رو نکنم . ولی امشب بیا . فقط امشب ... . RB BLUE |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 آذر1385ساعت 2:14 توسط رهگذر |
|
|
وقتی رسیدم بالای سرش نفس نمی کشید . تنها ، افتاده بود روی زمین . چشماش بسته بود . قلبش نمی تپید . خیره شدم به سرخی خون روی سینه اش . زخم خورده کسی بود یا کسی زخم خورده اش کرده بود . نمی دونم . ولی حالا روی زمین افتاده بود . تنهای تنها جون داده بود . آسمون سرخابی شده بود . دلم گرفت ؛ واسه خودم ، واسه اون ، واسه ... ؟ میدونی دلم واسه تواَم گرفت . واسه اونوقت که تیغ چشماتُ فرو کردی توی قلبم ! واسه اونوقت که دستات مرحم شد واسه دل زخمیم ! واسه اونوقت که تازه به بودنت عادت کرده بودم ، یهو گذاشتی رفتی . تنهام گذاشتی . خدای من !! با دستام توی باغچه یه چاله کندم . اون پرنده رو دفن کردم . RB BLUE
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 1:12 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شعاع آفتابی بی رمق در پس
کلبه ای حقیر از آن ذهن آبی آدمی تنها . |
|
RSS
|