![]() |
![]() |
|
| زندگی اين مسير بی بازگشت |
|
یه یادگاری از داداش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آبان1385ساعت 0:57 توسط رهگذر |
|
|
بارون می یاد . صورتم خیسه ؛ با دست اشکهام رو از روی گونه هام پاک میکنم و از پشت پنجره به فریاد آسمون گوش می دم ومی بینم شلاقی که به زمین می کوبه . خشمی از جنس نور و آتش . ای آسمان بگو به من به خاطرت سپرده ای امروز را . بگو که خشم تو همدردی شکستن قلب من است . بگو که در یاد داری روزی را که زیر دشت آبیت من و او قدم می زدیم . شادمان و اما یکی مان شادتر بود . بگو که نسیم برایت آورده بود حرفهایمان را . تو بودی و من بودم و او بود و خدا که زمین را از اقاقیها آذین کرده بود . امروز هم خدا بود و من وتو و او که رفت . با من دیدی چه کرد . قلب ساده ام را نیمه کرد . دیدی که او آن روز می گفت از لحظه های نا تمام زندگی . از اون روزها که همیشه در حال طلوعند . اما روزهای من که همیشه در حال غروبند . ولی امروز چرا ؟ چرا امروز ؟ قصه مون رو نیمه تموم گذاشت و رفت . حتی برنگشت ببینه من ، تو بهت و حیرت شکستم و خرد شدم . به من می گفت خسته شده می خواد بره . نمی دونم دلبسته کی شده بود ؛ یا شایدم دلشکسته شده بود !!! اما اون که دل بسته بود ! ولی با رفتنش دل منو شکست . آسمون بگو قلب تو هم شکست اگه نشکست پس چرا گریه می کنی . واسه من ، واسه اون ، واسه خودت ؛ دیدی وقتی دور می شد صدای هق هق می اومد . اگه خسته شده بود ؛ پس چرا گریه می کرد ؟ اگه دلش از من شکسته بود چرا زمزمه هامو پس نداد ؟ خدا که بود پس چرا گذاشت بره . حتما می دونست که راز امروز چیه ؛ واسه این زمین رو از خزون پوشونده بود . ولی خدا ، ما عهدمون با هم بود ، نه یکی مون جدا بشه از دیگری . می دونی چه حسی دارم تو دلم ؟ دوست دارم منم برم ؛ برم همون جا که اون پا گذاشت . برم دنبال اون اگه خدا می ذاشت . آسمون حالا که بغضم شکست پس ببار ؛ به خاطر من تا سحر . می دونم پیش خدا جاش بهتره . اما منم دلتنگشم . پس خدا یه کاری کن امشب بیاد به خوابم . خیلی دلم واسش تنگ شده . خیلی . RB BLUE
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آبان1385ساعت 0:41 توسط رهگذر |
|
|
اگر کوته زمانی عشق بود بال پروازم امروز خنجر شده بر قلب و جونم اگر روزی تو بودی قصه عشق امروز فراموشی از ذهن و فکر و روحم RB BLUE
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 آبان1385ساعت 7:38 توسط رهگذر |
|
|
زندگیست زنده بودن تو و مرگ است زنده بودن من و می گذرد به فریاد ، از سوزِ ساختن ، برای فردایی مبهم در دیار تمدن ، در کجاوه آرامش ، در سکوت باد ، در چشمان بی سویم ، در رویای خیالیَم ، در تمام وجودم حس ... و در نگاه تو فقط آدمی شکست خورده ، تکه یخی در آب که هر لحظه با خاک یکی خواهد شد . نیست آنکه می گفت آینده ات خواهم شد و شد اوباش بی تابی در حسرت جرعه ای از دستان گرمت و چه راهت این چنین دورم ساختی با لبخند که آرامشم بود شد . لحن تحقیر . چقدر زود لایقم کردی به خنده های تمسخر ف چقدر زود از من دل کند و دلداده دیگری شدی ، عشق من راندی و از جدایی خواندی . شاد باش که لحظه های آخره مرگ یک پرنده سپید ، مرگ یک کنده سبز ، مرگ من خسته تو ، اونی که یه روزی دستاتو قلاب می کردی پشت سرش داد می زدی عاشقتم ، تا دوردورا نگاهت بدرقه می شد پشت سرم ؛افسوس ، حالا نگاه من به افق آخر دنیا ، به سکوت شب بدون مهتاب ، به درختی خشک و بی برگ ، شیهه ی باد و خیابونای خلوت ، تکه برگی خشک روی نیمکتی تنها ، مرگ آروم یه عاشق بدون حس انتقام . RB BLUE
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 0:44 توسط رهگذر |
|
|
و چه شکستم و قتی با صورت در هم کشیده ات . در سکوت لبهایت . فریاد برآوردی نه !
و دریدی پرده عاشقانه آسمانی ام را که در خلوت بافته بودم تا در دیدارت بازگو کنم و در لبخندت آنرا به تو هدیه کنم . اما چه حیف که حتی آسمان ابری هم ا من همراه نبود تا اشکهایم را با او قسمت کنم و فقط نگریست مرا که در دور شدنت گریستم . و چقدر ساده از من گذشتی . من که می خواستم پاییز را بهاری کنم . و چقدر ساده بهار خیالیم را به خزان حقیقی مبدل کردی . و من چه می توانستم بکنم وقتی هزاران با فریا زدم تنهایم نگذارو تو دریغ از لحظه ای تامل ، در التماسم . چقدر شبها به آسمان خیره شدم و بر آن شکل فلکی صورتت را نقش کردم . در کوچه ها قدم می زدم و به انتظار آمدنت می نشستم . با نسیم پرواز می کردم تا سر هر گذر نگاهت در نگاهم تلاقی کند . چقدر بر دیوار خا نه اتان تکیه زدم و با غروب یکی شدم . و حال که من در کنج خلوت خودم بیتوته کردم ، روزها را شب و شب ها را روز می پندارم و گذشت زمان تاثیری بر احوالم ندارد ، حال که دیگر طلوع و غروب معنایی ندارد واسه من که در انتظار آخرین نفسم . حالا که خسته ی عشق شدم . حالا که زندگی برام تلخ شده و دیگه هیچ کس برام اهمیت نداره . تو اومدی میگی دوستت دارم . RB BLUE
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آبان1385ساعت 6:44 توسط رهگذر |
|
|
هنوز چشمم به قطرات آبیه که پشت سرت ، توی جاده خالی دلم پاشیدم .
هر چند هوا بارونی بود ؛ ولی ! ولی میدونی !!!
جاده دلم خشک خشک بود .
ولی وقتی دور شدی ، دیگه حتی سیاهی موهنت رو هم نمی شد از دور
دید ، دلم طاقت خشکی رو نیاورد ؛ زانو زدم و گریستم .
از نبودت ، از رفتنت که حتی یه یادگاری هم واسم نذاشتی تا یادت رو
توی قلبم زنده کنه و من که می خواستم دنبالت بیام ، ولی دیگه تو رفته
بودی ، تو به اوج رسیده بودی و من بالی نداشتم برای پرواز . حتی خدا رو هم نداشتم تا ازش بخوام منو به تو برسونه و تو حالا یه ستاره شدی ، توی آسمون آبی قلبم ؛ یه ستاره درخشان که از دور سوسو می زنه و منو می بینه که به عشقش خشکیدم توی جاده خاکی دلم . RB BLUE
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 آبان1385ساعت 23:44 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شعاع آفتابی بی رمق در پس
کلبه ای حقیر از آن ذهن آبی آدمی تنها . |
|
RSS
|