تبليغاتX
يادداشت های من
زندگی اين مسير بی بازگشت
 

خدایا  من  این  شبها  شب  زنده  دارم .

خدایا  من  گنه  کارم  از  گناهم  در  گذر .

خدایا  به  حق  امیرالمومنین  که  این  شبها  متعلق  به  اوست 

از گناه  من  درگذر . منو  ببخش . می دونم  تا  حالا  خیلی معذرت

 خواستم   ولی  باز  .............

ولی  حالا  پشیمونم .  می خوام  دلم  دوباره  باز  سپید  بشه .

میونم  تا  به  حال  چندین  بار  این  حرفها  رو  زدم  ولی  این  بار

شبه قدره .

 یا  علی  شما  از  دل  ما  با  خبری .

می دونی  حالا  دلم  پرپر شده .  پس  شما  شفاعتی  کن  تا  شاید  

خدا  به  خاطر شما  ما  رو  ببخشه .

شهادت  امام  علی (ع) را  به  همه  تسلیت  می گم .

انشاء الله  تو این  شبها  خدا از  گناهان  ما  در گذره . آمین

RB BLUE

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 2:42  توسط رهگذر | 

به یه کوه بلند فکر کن و یه دره عمیق و صخره ای .

 

به من که با فراغ بال روی آخرین تخت سنگ منتهی به مرگ ایستادم و به تو فکر می کنم .

 

تو که از عشق می گفتی ؛ ولی عاشقی رو بلد نبودی ، عشقی که خوندی و من می شنیدم و چه

 

زود گلهای سرخش رو که تو باغچه قلبم کاشتی پرپر کردی و رفتی .

 

و یه نسیم ملایم که از غرب می وزه و موهامو در هوای رقیق اطراف آشفته می کنه و

 

خورشیدی که مقابلم یه غروب سرخ رو رقم می زنه .

 

لحظه ای درنگ ، لحظه ای تفکـر، تامل از زنـدگی ، زنـدگی خودم ، زنـدگی تو ، زمانی بـود

 

برای با آرامش در کنار هم زیستن بدون تعلق خاطر به خوشی پوشالی ذهن و تو با کبریت

 

احساس به  آتش  کشـیدیش ، و من دریـغ از قـطره آبـی برای فرونشاندنش .

 

به پشت سرنگاه می کنم ، تمام پلهایی که ساختم و تو برام خراب کردی ، به تمام رویاهایی که

 

می رسیدم و تو نابود میکردی ، و من باز هم میدویدم فقط برای لبخند رضایت تو .

 

به خاطر واژه ای که ازش متنفرم !!    < عشق  >

 

به اطراف نگاه می کنم ، سمت راست ، سمت چپ ؛ و خاطرات تلخ با هم بودن و در

 

کنار هم  موندن رو در یاد می کُشم . تا باقی نمونه تصور یک الهه ی مفلوک از نمادی

 

مقدس که واسه من فقط یه مجسمه سنگی توخالی توی یه میدون در پهناورترین واژه

 

برای بودن . < زندگی >

 

روشنه آتشی در کنارم که شعله هاش ، عکسها و نامه ها و خاطرات  دیروزمون رو

 

به خاکستری خاکستری رنگ تبدیل می کنه .

 

 وتصویر تو رو در قالب کاغذی بی ارزش می سوزونه که منو در قالب جسمی

 

یادگار از صفحه پاک روزگار سوزوند .

 

 

به مقابل نگاه می کنم ؛ به آرزوهایی که می تونستم به دستشون بیارم و تو با

 

خودخواهی اون ها رو به واسطه ی من برای رسیدن به فردای خودت فنا کردی .

 

 

یه نگاه به آسمان آبی نیمه تاریک . یه نگاه به زمینی که نمیشه دیدش .

 

به تاریکی بی روح سرد شدن یک جسم .!!

 

وبعد بدرود زندگی ؛ و یک قدم به جلو !!

 

برای پرواز برای یکی شدن با غروب!!

 

RB BLUE

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 1:56  توسط رهگذر | 

چی می شد باز باروون بباره رو تن خسته و تنهام ؛

 

چی می شد ابری بیادش توی کویر غمهام ؛

 

چی می شد نگاه سادشُ مهمون نگاهم بکنه ؛

 

چی می شد بیاد و باز عشقشو نثار جونم بکنه ؛

 

چی می شد بیادش پرده سیاه شب رو سپیدِ نورش بکنه ؛

 

چی می شد .... !!

 

عاشم ، عاشق تو ، تو که عزیز ترینی واسه خونه قلبم ، تو یه معشوق واسه تمام عمری ،

 

یه الهه ی ناز واسه لحظه بودن .

 

تو همیشه خوبی ولی حیف حالا تنهام گذاشتی .

 

حالا رفتی تا بمونم تک تنها ، بی تو کویر بشم ، بی تو خشک بشم ، بی تو بمیرم  ، بی تو ... !!

 

می دونستی تو نباشی میمیرن گلهای گلدون بدون نورت .

 

میمیره قلب شکسته ام بدون لمس وجودت . می پوسه اشکای عاشق توی چشمای منتظر به جاده .

 

می دونستی میام سراغت ، واسه این نشونیتُ حتی به ماهم ندادی ، تا نکنه شبونه نورش کمک

 

کنه بیابم ، رد پاتُ روی سطح آب برکه .

 

رفتی نذاشتی نامه ، برگ سبزی از سکوتِ لحظه وداع .

 

و من چه آسوده خوابیده بودم در انگاره بودنت که خیال ، حقیقت رفتنت شد .

 

و در بهت حتی زیر برگهای زردُ مرده رو در جستوجویت میگشتم تا شاید گلبرگی ، ردی ،

 

بویی ، باشد از گذرت و چه ویران شد کاخ سبزمان در رفتنت و چه پژمرد گلهای سرخ باغمان

 

در نبودت . پس برگرد و ببار ، برگرد .

 

به خاطر رویاهایمان برگرد .

 

RB BLUE

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 1:36  توسط رهگذر | 

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، انگار هیچوقت کسی نبوده تا عشقی باشه برای سوختن و موندن ؛

 

 به خاطر یه الهه ، یه فرشته ، یه عشق ، یه ملکوت برای یه قلب تنها ، که خونی می خواست

 

سرخ به سرخی گلهایی از محبت برای تپیدن ، تپیدن برای همیشه به خاطر ... .

 

اما حالا اون ملکوت سرخ رفته تا عاشق تنها ترین تنها بشه و بسوزه با درد موندن و بسازه با

 

درد سوختن ، برای تنها گل باغش ؛ که هیچوقت به خودش جرات نداد تا بچیندش .

 

ولی همیشه هنگامی که خورشید صفحه ی غروب رو رقم می زد از دور بوش می کرد .

 

از دور نگاهش می کرد ، از دور متبسم می شد از خنده هاش ، از طنین صداش ، از ثانیه های

 

دورادور باهم بودن  . و چه حیف که این لحظات تموم شدن ، با فرا رسیدن پاییز برگ

 

ریز . فصلی برای شنیدن آواز مرگ طبیعت .

 

وشاید مرگ عاشقی ، تنها بی هیچکس برای تقسیم دردها .

 

 بی من ، بی تو برای برداشتن سنگینی بار سکوتی در حد خداحافظی .

 

بی او که دوستش می داشت همچون تلولو نور گرم آفتاب در صبحی باران خورده ، غنچه ای ،

 

شبنمی می چکد از تار و چون پروانه ای در هوایی نمناک می گردد و باز می گردد و باز

 

می گردد و نه خسته برای نمی در بالهایش و چه پُر سرور از هیاهوی تولد گلی به تجلی متولد

 

شدن یک گل .

 

و اما صد حیف که حال او تنهاست در کنج اتاقی تنگ ، و نیست او که باید باشد تا نوری شود از

 

مهر برای گشودن زنجیرهای اسارت کده تنهایی اش .

 

و چه مقدس می نگریست رفتن بی بازگشت را پشت حصار مرگ .

 

و رها فریاد میکرد : بدرود گل من ، بدرود .

 

RB BLUE

for lover boy

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 2:7  توسط رهگذر |