تبليغاتX
يادداشت های من
زندگی اين مسير بی بازگشت

مي دوني دلم برات تنگ شده ؛ نه نمي دوني .

 

مي دوني چند وقته تنهام گذاشتي ُ رفتي ؛ نه نمي دوني .

 

مي دوني زندگي روي سياهشو نثارم كرده ؛ نه نمي دوني .

 

مي دوني درياي تنم در نبودت كوير شده و ترك برداشته ؛ نه  نمي دوني .

 

نمي دوني ، نمي دوني زندگي چي به سرم آورده .

 

نمي دوني دلتنگي تو ، تو كه رفتي ، رفتي تا خوش باشي ، بيشتر از با من بودن ، چقدر برام

 

عذاب آور شده .

 

آخ كه چقدر بي اعتنايي ؛ نسبت به من ، نسبت به اطرافت ،

 

نسبت به هوايي كه تنفس مي كني .

 

آخ كه چقـدر بي رحمي ؛ كه منو ، تنها ، رها كردي ، توي سياه چاله هاي نفرت ، از توكه

 

نيستي ، تا دعا كني ابرها كنار برن و خورشيد با نورش ، گرماش ، زندگي رو بهار كنه .

 

آخه تو نمي دوني ، نا سلامتي من و تو با هم ما ميشيم ؛

 

كه رفتي تا تكُ تنها بمونم . از درد نبودت بميرم كنج خلوت ديوار اتاقم ، توي زندون خيالم .

 

گل من از تو چه پنهون دل من تنگه برا تو ، ولي نيستي تا

 

بگم غصه ها مو كه شكسته قلب خسته اَم كه مي گفتي گرماي وجودش گرماي تن توست .

 

نمي دونم شايد باز بيايي ، دوباره با خنده هاي ناز تو دل من آروم بگيره تو خيال .

 

شايدم رفته باشي و ديگه  نبينمت ، نبينمت  كنج  دنج  تنهاييم .

 

تا ديگه بي تو باشم تا آخر عمر ، خيره بشم به غروب سرخ پاييز .

 

بمونم توي كوچه پس كوچه هاي اين شهر شلوغ كه تو رو پنهون كرده توو خودش ؛

 

كه حالا بعد يه عمري كه مي گردم هنوزم يه رد پايي ؛ از يه قاصدك كه نسيمي بُردش بدون نامه

 

كه بگه خدانگهدار .

 

تو بمون  ، عاشق تنها .

 

RB BLUE

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 2:5  توسط رهگذر | 

روزي كه من بميرم آيا بلبلان برايم آواز مي خوانند .

 

روزي كه من بميرم آيا آسمان آبي بخاطر قلب آبيم طوفاني ميشود تا بگريد .

 

روزي كه من بميرم آيا تو هم مي گريي .

 

روزي كه من بميرم آيا شيون ميكني .

 

روزي كه من بميرم آيا باز به آن نيمكت سبزرنگ سر مي زني تا نبودم را حس كني .

 

نيمكتي كه هر روز رويش مي نشستم تا بگذري و تو را ببينم و مي گذشتي و نگاهم نمي كردي و

 

من مي ترسيدم از گفتن حسم به تو ؛ مي ترسيدم از نه گفتنت .

 

به راستي روزي كه من بميرم چه ميشود ؟

 

آيا كسي برايم نه بخاطر خودم بلكه برايم بخاطر تو گريه مي كند .

 

 تو كه برايشان گفته بودم دوستت دارم ولي نميداني .

 

آيا تو را و يا آنها كه مي شناختم را، باز ولي اينبار بر فراز انبوهي خاك كه مرا در آنها نهاده اند

 

مي بينم ، كه مرا بدرود مي گوييد و با گلهاي پرپر تان با من وداع مي كنيد .

 

آيا تو مرا همانند گلي كه پرپر مي كني در اين خاك سرد دور مي اندازي .

 

 به فراموشي مي سپاري رهگذري را كه به عشقت تشنه بود .

 

آيا مرگم پايان تلخ من است يا شايد در ابديت وصالي باشد مرا . 

 

آيا مرگ پايان پرواز رويايم در روياي توست .

 

ولي صد حيف كه اين افكار خيال خام با تو بودن است و تو در رويايت نامي زمن نداري .

 

مي دانم ، ميدانم كه من رهگذري بودم در كنارت كه شايد فقط تلاقي نگاهمان ما را به هم پيوند

 

ميداد .

 

و گر چه من بميرم آروزو دارم بيايي ولي به دليل كدام شناسه .

 

پاييز مي آيد . درختان مي خشكند و باد سوزنده برگهايشان را به زير مي كشد و من مي خشكم

 

وقتي نتوانم هرگز به بهارم برسم . پس نرسيدن يعني تا ابد خزان و خزان يعني  مرگ .

 

ولي آيا كسي هست بعد از مرگم به توبگويد بهار من بودي و مرا حداقل بعد از مرگ باور كني .

 

روزي اگر من بميرم چه مي شود ؟؟

 

RB BLUE

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 1:49  توسط رهگذر | 

باز امشب بي خواب تو اَم . باز امشب لحظه هايم  با  بوي  تو طوفاني شده .

 

باز امشب هواي  پرواز دارم  در سرم .  باز امشب آسمان قلبم  مي گريست .

 

باز روحم در تقلا بود و از جسمم گريزان .

 

چرا امشب در اين بيقوله تاريك دل ، آرامشم طوفاني شده .

 

چرا تنها من امشب بايد بشكنم در خود .

 

در ياد دارم وقتي نبودي ، در آرزويت خوابم نمي برد .

 

و امّا باز امشب بي خواب تواَم .

 

نمي دانم ؛ بايد كه عاشق باشم اين لحظه ها را !

 

شايد باز بايد مي آمدم به دنبالت ، بازتو را پيوند مي دادم به رويايم .

 

نمي دانم . نمي دانم . نمي دانم چرا حالا ، چرا آن سا لها  نه ؟ چرا امشب ، چرا فردا نه ؟

 

مرا اندك زماني بيش نيست در اين دنيا دمي . مرا سفر بايد ، كه من رفتنم بيش است از اينجا .

 

نمي دانم در اين كوته زمان چگونه پيدا كنم تو را .

 

هيچكس هم نيست كه بگويم به او مرا به تو رساند همي زود .

 

هيچكس هم نيست كه بگويم  زهميـن درد كه  نالانم  كرده  ازغمي كه نبايد ميشد يك  زخم  كه

 

بدخيم  شود  وقتي به ياد تو گريان مي شوم .

 

البته هست كسي وليكن نمي دانم چرا تا ما به سويش دست بلند مي كنيم ، رويگردان مي شود و

 

 ما را نمي بيند .

 

آري خدا را مي گويم كه ما را از ليست بندگانش حذف كرده .

 

تا در دنيا با خود بي هيچكس بميريم ، بدون اعتراض به مردن.

 

بدون ناله هاي تو كه هيچوقت در كنارم نماندي تا در دردهايم كه  گفتي  شريكيم  بشنوم .

 

شايد تو فقط  موهمي بودي از عشقي  كه  در تنهايي ساختم  و حال هوايش را كرده ام .

 

شايد  تو هيچوقت  نبودي و من فقط  توهمي  تلخ و شيرين در خاطره هاي  خاطرم  دارم .

 

آه ... !! نمي دانم !. ولي  مي دانم  كه  بودي يا نبودي ، كه باشي  ولي  در كنارم نباشي ؛

 

من امشب بي خواب تواَم . تا سپيده ، تا سحر.

 

تا زماني كه مردم شهر در طلوعي بر خيزند ز مرگ . آري  ز مرگ ، مرگ هر شب .

 

هر شب كه چشمهايشان فرو بسته مي شود و روحشان در آسودگي به دور از جسم ميگرد .

 

و مي گردد روح من با روياي تو ، روياي بودن تو كه حال نيستي و در رفتنت نگريستم ،

 

 اما چه حيف كه پندار كردم كه خواهي آمد ولي نيامدي ؛

 

تا باز امشب به ياد تو بي خواب شوم .

 RB BLUE

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 2:23  توسط رهگذر | 

 پرنسسِ من يک  فرشته نيست ؛ بلکه خلقتی است فرزانه  در حاله ای از نور.

 

وخداوند بلند مرتبه آفريد:

 

او را  به  چـنان  شکــوهی  که آسـمان  شکـافت و نور اسطوره  وار بر زمين فرود  می آمد.

 

و بلندای  زمين  برابر او به زانو درآمدند . و چون آسمان بسته شد  فقط تلاًلو نور در چشمان

 

او هويدا بود . و در تاريکی  می درخشيد ، چون  خورشيدی  برای  کهکشان  و من  بر تجلّی

 

هستی غبطه  می خوردم  و آتش عشق در وجودم  شعله  ور می شد .

 

در کنارم ، تاريکی اَم  را  روشنا می کرد  و تنها من عشقی اندک  امّا پاک  را  به  او هديه

 

می کنم وعاشقانه  دوستش دارم .

 

پرنسس من ، قلبی بزرگ به وسعت طبيعت سبزاما آبی دارد .

 

او اسطوره ای  است از دختری زمينی  و روحی آسمانی که فقط  عاشقانه  دوست دارد  تا

 

دوستش داشته باشم . او را می شناسم اما نديده ام ، چون صورتش در هاله ای از نور پنهان

 

اســت و چشـمانم طــاقـت ندارنـد  در صورتش خيره بمانند .

 

آری او پرنسس دوست داشتنی و جاودانه من است  و برايم  يکتا . و اميد من است در شبهای

 

تاريک  زندگی و  با  عشقش زنده ام  و نفس  می کشم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 1:57  توسط رهگذر | 

میخوام یه قصه بگم ، قصه گو نیستم ، ولی قصه ی منو بخون .

یکی بود یکی نبود(قصه از اینجا شروع میشه ) من بودم و در کنارم هزاران نفر دیگه و من قصد سفر کردم .

سفر به شهر زندگی ، و زندگی کجاست ، جایی که بوی عشق به مشام برسه . و من نه  زود و نه  دیر، ولی شروع کردم به حرکت . قدم به قدم ، جاده به جاده ، کوه به کوه ، جنگل به جنگل ، و عمر گذشت تا به اینجا رسیدم و هنوز یه کمی از راه رو هم طی نکرده ام و با امید در مقابلم طلوع  رو می بینم که آینده را به نامم روشن خواهد کرد .( به این میگن امید داشتن)

من نمی دونستم در راه چه خطراتی هست و بی تامل راه افتادم

 من نمی دونستم چی لازم دارم و ساده راه افتادم . من نمی دونستم با کی باید برم ، پس تنها راه افتادم .

البته اکثرا تنها راه میفتن و بعد اگه بخوان دو تا میشن و بعد سه تا و بعد شاید ....  .

 و حالا احتمالا به یک پنجم راه باید رسیده باشم و چی دارم ؟! به عشق و زندگی رسیدم؟! نه شاید باید اول به زندگی  بعد به عشق برسم . نمی دونم ! من اولش هیچی نداشتم ، ( حالا مگه چی داری ؟)

 نه از اولش وضعم بهتره و قصه هم که شکر خدا ادامه داره . ولی من که نمی دونم چقدر تا آخرش مونده . البته هیچکس نمی دونه .ولی باید رفت .

باید امید داشته باشم ، بزدل نباشم . من میدونم که می تونم آینده  رو فتح کنم .من قصه رو ادامه میدم تا به چیزی که میخوام دست پیدا کنم . آره فردا منو صدا میزنه و میخوام بدرخشم .

واگه بخوام می تونم به الدورادو هم برسم .

 

 

 تا زنده ام باید تلاش کنم و ادامه بدم . البته ممکنه یه روز بدونه به دست آوردن چیزی ، جاده شهر زندگی رو بدرود بگم و اونوقت این رهگذرها هستن که که جسم بی جانم رو به کناری میکشن و در انبوهی از خاک مدفون میکنن تا بوی گند جنازه همه جا رو پر نکنه. (به این میگن ناامیدی)

ومن ناامید نمیشم و نمیترسم . من وقتی میرسم که به شجاعت ، عقل و تجاربم تکیه کنم . پس راه دوری پیش رو دارم .

وقتی روی بلند ترین قله زندگی بایستم همه غبطه خواهند خورد . البته باید به یاد کسانی بود که توی راه از پا در اومدن ، یا زندگی رو در حد یه رویا باقی گذاشتن و رفتن تا فقط  خاطره با شن برامون . آره قصه اینه و غصه هم همینه .

و ما که در جاده به پیش میریم و امید به رسیدن داریم و

باید راست و دروغ قصه رو معلوم کنیم .

می دونی : اگه بمونی و برسی ، در مقابل همه سر افرازی .

ولی اگه نمونی و نرسی ، همه به چشم حقارت بهت نگاه می کنن . قصه من همینه .           R.B

 

بودن یا نبودن ، با چه قیمتی و چه نتیجه ای؟

 

To be or not to be

 

This is question

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 1:54  توسط رهگذر |