تبليغاتX
يادداشت های من
زندگی اين مسير بی بازگشت

صبحی است پر نشاط، آسمان آبيست، درختان برقرار و شهر در حرکت و شلوغی . پياده روها مملو انـد از آدمها و آدمکها و در گـذر از کـنار او !!  آری او؛ من و تو شايـد چندين بار از کنارش گذشتيم و به او اعتنا نکرديم . او که هر بار می دويد نزديکمان و با صدايی کودکانه می گفت :  از من آدامس ميخرين.

مـا هـم بـی اعـتنا به راهمان ادامـه می داديـم و او باز در پی رهگذری ديگر می دويد تا آدامسی بخرد و سکه ای هم نصيب او سـازد تا نانـی شـود برای او و خانـواده ای که خـانـه اِشان چادری است  در حومه شهر و او هر روز به اميد دستان ما  از خواب بر می خيزد .

*****

در کنار اسباب بازی فروشی نشسته و در گرمای سوزان تابستان دست روی شيشه ويترين نهاده و به آن آدمها و ماشينها چشم دوخته است وآشفته می شود با بانگ خشم آلود فروشنده که < برو پی کارت گدای ...>!

چشمهايش در جستجو به کودکی می رسند که دست در دستان پدر و مادر دارد و می خواهد عروسکی بخرد وبعد در ماشينی می نشينند که خيلی زيباست و آن کودک از پشت شيشه نگاهی تـحـقـير آمـيز را روانـه او می کـند؛ و او تنهاسـت با دســتـان کوچکش که بسته های آدامس را نگه داشـته اند و تنهاسـت با خيالاتش ، که روزی تمام آدامسـهايش را بـفروشد و آن وقت پولدار می شود می تواند اسباب بازی و ماشين بخرد .

شايد از صبح چندين بار از اين سو به آن سو دويده و احتمالاً فقط اندک افرادی از دلسوزی آدامسی خريده باشند و يا بدون خريد پولی به او داده باشند .

*****

درپياده رو ناسزا را برسرش آوارمی کنيم ودرخيابان شيشه ها را بر او می بنديمو در پارک ..... و او چه می خواهد بگويد ؟

چه می تواند بگويدبه ما !؛ ما که از او غنی تريم . نه از عقل ،نه از فهم ، نه از شعور، بلکه از رفاه ، پول و .........!!

اما او دست بردار نيست و باز هم التماس می کند ودر پی ما می دود تا شايـد ، حـتی برای اينـکـه از دسـتش راحـت شـويم آدامسی بخريم . شايد بيش تر از 5 يا 6 سال نداشته باشد .

نمی دانم امروز صبحانه چه خورده ، شايد تکه نانی کوچک و خشک و گهگاه در اين گرمای طاقت فرسا جرعه ای آب .

آه !! او از گرما نمی نالد،از آفتاب سوزان نمی نالد، از دود ودم شهر نمی نالد. اما از گرسنگی برادران و خواهرانش می نالد . از نخريدن آدامس هايش می نالد،از بيماری مادرش می نالد .

او اگر به جای برادر کوچک من يا کودک 6 ساله تو بود در اين روزها چه می کرد .

صبح را با صدای مادر از خواب بر می خيزد و صبحانه را کامل صرف می کند و زير باد خنک کولر، سرگرم بازی با اسباب بازيهايش می شود و گهگاه مادر او را همراهی می کند.

*****

در باران پاييزی در اين خيابان ها سر پناهی ندارد .

در زمستان از سرما می لرزد.شايد در بهار کمی آب و هوا آزارش ندهد ولی در تابستان !!

 

 

با فرا رسيدن ظهرحتی سايه درختان هم تشنگی اَش را کم نمی کنند. اگر آب سردکن يا پارکی در آن اطراف نباشد احتمالاً جوی آب راه حلی باشد برای رفع تشنگی !!. فکرش را بکن !

کودکی  که از فـرط تـشنـگی  سر بر جوی آب  نهـاده و آب می نوشد . کودکی آدامس فروش .

در نگاه اول ما افسوس می خوريم برای او و خانواده اش و بعد با خود می گوئيم چرا هيچ کس برای او کاری نمی کند .چرا کسی (دولت) به دادش نمی رسد .

اما اگر قرار باشد سکه ای به او بدهيم راه خود را کج می کنيم  تا سر راهمان قرار نگيرد.

در ذهن هرگز فکر نمی کنيم که خود دستش را بگيريم و به خانه اِمان دعوتش کنيم و حداقل جرعه ای آب او را مهمان کنيم .در ذهن خود هرگز فکر نمی کنيم که وقتی او دستش را به  سمت مان دراز می کند ، تا از او آدامس بخريم ؛ به نگوئيم گم شو؛ بگوئيم بقيه پول مال خودت و به او لبخند بزنيم.

ايا انديشيده ای که وقتی از کنارش عبور می کنی ، حتی اگر نمی خواهی از او خريد کنی  دستی بر سرش بکشی .

نه چون شايد سرش خاکی باشد و دستانمان را کثيف کند .

شايد لباسهايش شپش داشته باشند و ما را بيمار سازند .

اما هيچ فکر کرده ای که او کودکيست با يک بسته آدامس که با پولش می خواهد نانی بخرد برای برادر و خواهرش ومادری مريض احوال ؛ و پدری که هرکز نديده ؛ او را رها کرده تا مرد خانه باشد و پول در آورد، فقط با فروش بسته های آدامس.

                                                    او کودکيست آدامس فروش !

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 3:25  توسط رهگذر | 

سلام  دنیا . سلام . سلام  به  تو .

 

کجایی دیگه حال ما رو نمی پرسی . می دونی کجام ؟ چی کار می کنم ؟

دلم گرفته بود ، می خواستم واست نامه بنویسم . نه نه ، نمیخوام  گلایه  کنم ، فقط می خوام  بگم دیگه دوستت ندارم .دیگه ازت  بدم می یاد ، نمی خوام  با تو باشم .

دنیای من یه روزی  بهترین بودی برام ، ولی حالا از چشمم افتادی . دنیای من تو تمام  لحظاتم  بودی توی کوچه پس کوچه های کودکی . تو تمام آرزوهام  بودی ، تمام  آلامم  از گذشته تا به حال . تو تمام  خندهای شیرین زندگیم  بودی ، تمام لحظات تلخی که به خاطرشون  گریستم .

تو اشکهام بودی ، حرفهام بودی ، نگاهم بودی !.

اما حالا ! این همه مدت از آشنایی مون می گذره و دیگه من و تو تنها نیستیم . حالا دیگه خیلی ها رو در اطرافمون  میبینم .

نمی دونم شاید  دوستان تازه ای  پیدا کردی  که به ما سر نمیزنی. نکنه ما رو رها کردی !!.

نمی دونی حالمون چیه ؟ نمی بینی دور و برمون چی میگذره؟

نمی دونی غصه دارم ؛ نمی دونی تنهام  ودر تاریکی به آینده خودمون می اندیشم .

پیش رفقا واسه کم نیاوردن می خندیم ، شادیم ، زندگی می کنیم .

 تا فکر نکنن نزک نارنجی هستیم . ولی تو  تنهایی  وقتی  یه گوشه خلوت پیدا میکنیم  می زنیم زیر گریه ،  به حال خودم و تو . هر چند در پس خنده هامون غصه ها  نهفته است .

می دونم تو هم مشکل داری ، نمی تونی همش به من توجه کنی ، وهمیشه بهم سر بزنی ؛ ولی یه نیم نگاه برای اثبات  دوستیمون  کافی بود .

می دونی زندگی و دوستی با تو رو از سالهای دور با شوق و عشق شروع کردم ، ولی حالا دیگه برام مفهومی نداری .

هر روز و هر شب  و هر لحظه به تو فکر می کنم ، که چرا ما با هم همسفریم . البته می دونم یه سر داری هزار سودا و فقط  من نیستم که با توهمراهم  .

گهگاه شرح احوالت بهم می رسه . گاهی خبرهای خوب ، که خوشحالم  میکنه که خوشحالی . گاهی هم خبرهای بد که  ناراحتم  میکنه از  دگرگونی  احوالت .

می دونی  دنیای من  توی این  راه به خیلی ها سلام کردم ، با خیلی ها خداحافظی کردم ، دل بعضی رو شکستم و شاید دلی بدست نیاوردم .  دنیای من شاید اطرافیانمون نمی دونن که ما هم مثل اونها ، دغدغه ی فردا رو داریم . خواسته هاشون گاهی بیش از توان ماست  و ما که حق اعتراض هم نداریم .

می دونی حس میکنم  تو  این شرایط دارم می پوسم ، از خودم بدم می یاد . از تمام مشکلاتی که باید برای رسیدن به  آیندمون  باهاشون  بجنگم .

می دونی از سرانجام می ترسم ، از شکست ، از نابودی .

از این که عمر کوتاهم تلف بشه و مثل برگای خشک  پاییز زیر پای دیگران خورد بشم .

  می دونی شاید اگر با تو آشنا نمی شدم ، حالا این همه مشکلات  رو نداشتم . حالا راحت تر بودم ، از عمری که تلف  نمی شد . از مشکلاتی که هیچوقت به وجود نمی آمدن .

خشنود بودم از اینکه باری برای دیگران نبودم .

می دونی دنیای من ؛  من از تو بیزارم  و با این حال دیگه جایی توی  قلبم نداری .

 

 

پس  بهتر  آنست

که  محترمانه  امّا  زود

تو  را  بدرود  گویم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 2:46  توسط رهگذر | 

شبها که دلش می گرفت به آسمان نگاه می کرد. .

شايد ستاره ای به او چشمک بزند و او را از غمی که در دل داشت بيرون آورد.

او در تاريکی و تنهايی شبهای دلش، ساعتها می گريست، تا هنگامی که خواب چشمان او را

فرا می گرفت ودرخواب روحش را با آنکه به ديدارش می آمد همراه می کرد.

تمام ساعاتی را که خواب بود در دشتهای سرسبزوپهناورهمراه اومی دويد وميرقصيد ومی خنديد.

فرشته ای که،اميدهايش با او گره می خورد و تنهايی وخلوت او را صفا می بخشيد.

مهربانی که غمها را مي زُدود وحال او را تنها گذاشته بود؛ به آسمان رفته بود و در خواب نويد

همراهی را زمزمه می کرد.

پس روزها چشمهايش را به اُفق می دوخت و نگاهش از انتظار ابدی برداشته نمی شد.

به اميد پيوندی دوباره در ابرها.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 2:28  توسط رهگذر | 

نظرتوین در مورد رفیق چیه ؟ یا اینکه بهترین رفیقتون کیه ؟

به نظر من دو ست با رفیق فرق می کنه ،دوست می تونه هر کسی باشه  ولی  گاهی یه  تعدادی  واست خیلی بیشتر ارزش دارن و گاهی فکر می کنی اگر اون نبود، یه جاهایی از زندگی تو تاریک می موند .

مخصوصا اگه رفیقت یه شاعر باشه با یه ذهن بی انتها که دردقیقه می تونه نامزد سه تا جایزه نوبل ادبی بشه . رفیقی که هنوز نمی دونم در مورد من چی فکر می کنه وچه حسابی پیش خودش  برام  باز کرده .

 ولی  من به رفاقتش و شاعر بودنش ایمان دارم .از نظر من جز معدود آدمهایی که یه بار می تونین توی عمرتون لذت مصاحبت باهاش رو تجربه کنین .

 رفیق نمی دونم چرا می خوای کوله بارتُ ببندی و بری و دیگه به روز نشی ولی بدون موندن تو موندن خیلی چیزهاست که با رفتنت تمامشون حذف میشه ؛ موندن یه دنیای بی انتها از واژه هاست که فقط تو قدرت بیانشون رو داری .موندنت یه امیده برای موندن وادمه دادن من . من که تا زه اومدم و جایی رو بلد نیستم . رفیق بیرون رفتن از مسیر و به تماشای اون نشستن فکر خوبی نیست ؛

 تو باید بمونی و ادامه بِدی چرا که بجز من خیلی های دیگه از دوستانت و رفیقات خواستار بودنت هستن . رفیق بدون موندنت برای اونهایی که دوستت دارن و دوستشون داری مهمه .می دونی ! گاهی نمیشه بعضی حرفها رو مستقیما زد ولی در عوض میشه نوشتشون ؛ آره میشه بنویسی و بگی اونچه نمی تونی بگی .

و من می خوام یه مطلبی رو بهت بکم :

وقتی برای اولین بار دیدمت ،برام جذاب نبودی ،بهتر بگم اصلاً ازت خوشم نیومد . واما حالا که مدتی از اشنایی ما میگذره ، وقتی با خودم فکرمیکنم می بینم اگه نبودی بعضی از چراغهای خاموش زندگی من هرگز روشن نمی شد .

آره رفیق پیش من که خیلی رفیقی ، ولی پیش خودت چی فکر میکنی نمی دونم ؟

   رفیق : سناتور ! همیشه با توهست و خواهد بود .

رفاقت با شما افتخاریست که امیدوارم باقی باشد تا همیشه و هیچ طوفانی انرا از بین نبرد .

و در آخر :

        تنها آرزوی من تا اخرین نفس با تو بودن است و بس .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 3:6  توسط رهگذر | 

صدای باد از درز پنجره ها زوزه کشان وارد می شود .

واندک صدای موسيقی خود را درهم می آميزد و اُپرايی می سازد در جنگل ذهنم که آماج آب را بر فراز دهکده ای در دوردست می ريــزد . و من قلم در دست دارم  و می خواهم رنگی در صفحه سفيد دفترم باقی گذارم .

می خواهم دوست داشته باشم پرنسسم را و يا تحرير کنم انتظار يک دوست را

و يا می خواهم ...........!!من نويسنده ای قهار نيستم اما نوشتن افکارم را دوست دارم .

افکارم شايد داستانی باشد واقعی اما نامتعارف از عشق ، يا که شايد خاطره ای باشد تلخ از يک دوستی ، يا شايـد فقط واژه ها باشند که در گســتره بی انتهای ذهن در پروازنـد .

و من همـه را به تحرير در خواهــم آورد تا در دهکده جهانی سهمی اندک در ميان دوستانی تازه داشته باشم .

 

من آبی هستم به گستره آسمان ، طلائی هستم به پهنای طلوع و سبز هستم به وسعت طبيعت .

سلام .

رضا براتی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 3:45  توسط رهگذر | 

 

انتظار  سخته ،  ولی  تحمّلش  می کنم .

انتظار طاقت  فرساست ، ولی  تحمّلش  می کنم .

انتظار رنج  آوره ،  ولی  تحمّلش  می کنم .

انتظار ، گاهی  اوقات  مرگ  آوره ، ولی  من  بايد  تحمّلش  کنم .

انتظار نيمی از زندگيمه و من زنده ام  چون  انتظار می کشم .

امّا انتظار سخته و سخت تر ميشه ، وقتی در  انتظار  دوست  باشی. روزها از  پی  هم  دوان دوان ميرن و فرداها به سرعت ميــان و من هنوز توی جــاده ايستادم و به  آينده  که  هر  آن از کنارم  عبور ميکنه  خيره  شدم و انتظار می کشم .

دوست دارم حرکت  کنم و ادامه  بدم ، ولی  نمی تونم.

دوست دارم برم ، تا آخـر جـاده ، تا آخـر راه ، برم  تا قبل از اينکه  بدون   اون تموم  کنم ، بدون اون آخر خط رو حس کنم.

انتظار سخته و سخت ترميشه ، وقتی در انتظار دوست باشی، دوستی که مدتی  ِکوله بارشُ  بسته و رفته. رفته تا به آينده برسه. خيلی زود  راه  افتادُ  رفت.

 نفهميدم  کی کوله  بارشُ بستُ  کوچ کرد و منو  تنها گذاشت و منو پشت  سر گذاشت.

امّا رفت ؛ نه برای هميشه ، امّا برای  آينده  بايد تا  هميشه راه  بره.

خـداحـافظی نکـرد و من  در اين اندک زمان فقط  توانستم  با فريادی کوتاه  بگويم  به زودی  ِ زود به تو خواهم پيوست .هرگز دوست نداشتم بره ، یا حتی بدون  من بره . ولی رفتُ  تنهام

گذاشت . خواستگاه او رسيدن به آينده بود و به اين اميد رخت بر بست و از ديار من سفر کرد .

 

 

و من هنوز توی جاده ايستادم و به اون جلوها خيره شدم .

وقتی رفت غصه دار شدم ، بغض کردم ، چـرا که  تنهـا  شده  بودم . وقتی رفت دلم براش تنگ شـد و لحـظه هام  به اندازه  سالها  بود  و با خود  گفتم  که  بايد  برم و به او بپيوندم ، برم تا با هم آينده رو به دست  بياريم ، برم تا با هم  زندگی رو زندگی  کنيم .

ولی در اعماق افکارم ، من فقط  يه  تنهام ،  یه  غمکده ،  يه  نا اميـد .

 در تاريکی تنهام و در سکوت گريان . ولی بايد فرامـوش نکنـم که با اميد انتظار شکـل می گيره ، پس من بايداميدم رو اميد وار کنم ، ودر هميشه منتظر.

آه!! رفيق نمی دونی چقدر تنهام،نمی دونی . می گفتی ما هميشه با هـم هستيم . می گفتی ما با هـم می ريم ، با هـم  ميايم ، می  گفتی ........ .؟؟

رفيق رفتی ، بدون خداحافظی رفتی . نگفتی دلم  می گيره ، نگفتی دلم  پرپر ميشه ، نگفتی  توی شبهای تنهايی ، سکوت خوردَم  ميکنه . نمی دونم  الآن  کجايی ، چی کار می کنی ، آيا   هنوز به  يادم  هستی ، آيا هنوز رفيقت  هستم يا  نه،  نمی دونم !.

ولی من فراموشت نکردم و بر خلاف افکار نا اميد من ، حتما  تو هم گهگاه  به  ياد  من هستی .

به يادت انتظار می کشم ، تا لحظه رسيدن، لحظه ای که تنها يی می ميره  و سکوت می شکنه و با درخـشش آفتاب جـاده ما رو بهم می رسونه .

چقدر زود گذشت با هم بودن، با هم گفتن، با هم شنيدن، با هم خنديدن، سوکوت کردن،آوازخوندن، چای خوردن، و با هم قدم زدن .امّا حالا چی ؟؟

 

 

گاهی که از کنار خونتون رد ميشم فکر ميکنم  تو الان می يای بيرون ، سر قرار .

و افسوس که من می ايستم و تو نمی آيی .

تو در رو باز نمی کنی چون تو خونه نيستی ، تو رفتی ، تو رفتی تا  آينده  رو بسازی.

 تو رفتی تا قبل از اينکه جاده به اينجا برسه  واردِش بشی .تو رفتی و من تنها موندم انتظارپيوستن به تو رو می کشم .

الآن که دارم برات می نويسم ، دلم تنگه ، پر از غمه و بغض گلومُ  بسته و چشمهام در انتظار اشکن.هوای  دلم  گرفته اَس ، خيلی دوست  دارم  بباره . خيلی دوست  دارم  در سکوت خودم و در تنهايی بی تو و بودن  گريه کنم .

ولی نمی دونم چرا نمی باره .امروز آسمون باريد ولی دل من نباريد . امروز غروب آفتابُ نديدم  تا  به ياد غروبهای با  تو  بودن  بيُفتم ، ولی هر شب به آسمون نگاه می کنم  و ميگم  شب  بخير رفيق وهر جا هستی موفق باشی . و در رويای  با هم  بودن  به خواب  می رم .

من بايد  زود تر از اَينها راه می اُفتادم  قبل از اينکه جاده  بهم برسه و از من عبور کنه و منو اينجا  تک  تنها  جا  بذاره .

امّا به زودی گام  بر می دارم و حرکت می کنم ، می جنبم  به سمت  تو ميام ، به سمت آينده ، تا زندگی رو پيدا  کنم و سرعت  بگيرم و به  تو برسم و تو مطمئنا برای لحظه ای  صبر خواهی کرد .می مونی در حين رفتن . يادته شبهای بيداری می گفتيم  از اين با هم بودن بايد  استفاده کنيم، چرا که در آينده  نه چندان دور معلوم نيست کجا باشيم . حالا همون روزه ، تو فرسخ ها با من فاصله داری و من در اين سکوت  شبانه برای  تو می نويسم .

آه !! رفيق کلمات  ديگه تو ذهنم  نمی يان . دير وقته ، و من خسته ام همانطور که تو هم  اکنون خسته ای ، نمی تونم  کل ذهنم  رو  برات  بنويسم .

ولی مطمئن باش من تلاش می کنم  تا خودم  رو به  تو برسونم  ودر انتظار ديدارت  هستم و به تو خواهم  رسيد و همينطور  به  يک  آينده  روشن.

رفيق دوستت دارم و خاطراتت در خاطرم باقيست .

در انتظارت هستم ، و البته می دانی انتظار سخته .

مخصوصا وقتی که  در انتظار دوست باشی  .

 

موفق باشی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 3:31  توسط رهگذر | 

 

نمی دانم از کجا شروع کنم،امّا دوستت دارم.

اين را نه بر زبان بلکه از دل جاری می کنم و توبا چشمهای خيره ات،طوری به من نگاه می کنی که انگار دروغ می گويم.

امّا من باز هم می گويم دوستت دارم.

در چشمهايی که مرا خائن می پندارند به دنبال تلألوعشق می گردم وباز با آن نگاه سرد،امّا

سرشار از تکه های خرد عشق حرفهايم را باور نمی کنی؛

 ومن که نمی دانم چگونه اين عشق را ثابت کنم وباز لبخند تو را که شادی بخش روحم  است؛

و چشمهايت را پر مهر به خود ببينم.

من که با فکری درهم ريخته و دستهايی لرزان وچشمهايی خيس فقط مهرت را طلب می کنم و

تو باز هم در نگاهت مرا انکار می کنی.

 اما بر دل نمی گیرم و عاشق بی همتایی چون تو می مانم.

 

و هنوز می گویم دوستت دارم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 3:14  توسط رهگذر | 

آب آرام آرام و بی صدا در پهنای جويباری در حرکت.از کنار تَن های سبز زمين.

از کنار خانه ای که در دهکده فردا بنا کرديم. از کنار تو... 

  امّا تو به بی رنگی آن خنديدی .

می خواست سادگی اش را که تو آنرا به تمسخر گرفتی ،با تو سهيم شود و تو نخواستی.

سدّی بنا کردی در مقابل آن جوی روشنی .

تا نکند سادگی اش را با ديگری سهيم شود و تو بمانی تنها.

تا شايد خانه ات را در اين دهکده روشن سازد و روشنی های ساختگی ات کم نور گردد.

تو آب را آلودی و سادگی اش را له کردی.

آب افسرده شد،خشمگين شد و ديگر جويباری اندک نبود.

 سدی که مقابلش بنا کردی، در هم شکست و

کلبه حقيرانه ات را در اين دهکده ويران کرد و غرّش کنان دور شد، تا تو در انزوای خويش بشکنی.

 اما هرگز به اشکهايت نخنديد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 3:4  توسط رهگذر |