تبليغاتX
يادداشت های من
زندگی اين مسير بی بازگشت

من از زندگی چه می خواهم ؟

به هيچ چيز فکر نکن ، به آينده فکر نکن ، به حال فکر نکن ، به گذشته فکر نکن .

پس به چه چيز فکر کنم ؟

به نابودی ، به شکست ، به تاريکی ، به مرگ ، به انبوهی خاک که جسمی را می فشارد.

من به راستی از زندگی چه می خواهم ؟

در پی نگاه  کسانی که در اطرافم ولوله ای به راه انداخته اند که تو يک انسانی و انسان را زيستن بايد و زيستنت را آينده ای

روشن و پر فروغ شايسته است. من در خود فرو رفته ام و در ميان اين سخنان ، نمی دانم در آرزوی انجام چه هدفی باشم .

شايد در دوردست دهکده ای باشد، سرسبز از گلهای ارغوانی،اُرکيده، رُزهای وحشی و مريمهايی که در کنار جاده در هر وزش با می رقصند .

شايد در دوردست دهکده ای باشد که خانه هايش را محبت می سازد و بر عشق استوارند. شايد درختان بلوط با تمام قوايشان نگهبان دهکده باشند و خورشيد با هر طلوع سلامی گرم را به مردمش هديه می دهد.

و آيا من در زندگی به اين دهکده خواهم رسيد تا خانه ام را با عشق به بودن در آن بنا کنم و در کنارش برکه ای پر از اميد و  مهربانی داشته باشم و هرگز نخواهم غم لحظه های دور را زنده کنم .غم گذشته ای پر حسرت و بدون شاخسار .گذشته ای تلخ و آکنده از غم ، غم نيستی .

گذشته ای که در آرزوی بی نيازی روزگار می گذراند و باتحقير ها ، کنايه ها ، و شايد تنبيه ها طوفانی می شد .گذشته ای که دستانی پر مهر در کنارش بود، ولی طعم تلخ

تنهايی را می چشيد و خود را بی پشتيبان حس می کرد .گذشته ای که با تمام آلامش در حافظه نگه داشته ام .

گذشته ای که تو شايد با آن دستان گرم و پر مهر خاطرات شيرينی داری. گذشته ای که شايد بدون  آن دستان گرم و پر مهر طعم بی کسی و يتيمی را چشيده ای ؛ شايد تو آنها را داشته ای ولی باز يتيم بوده ای. شايد من هم مثل تو باشم .

 

آيا آن دهکده مولود زندگی دوباره من است ؟

آيا می توانم به يک زندگی فکر کنم به دور از روزمره گيهای پوچی که در زندگی بشر رخنه کرده و بی چونُ چرا در انجام دادن آنها بايد موفق باشيم .

<< نه نمی توانی ؛ تو در روياهايت می توانی دهکده ای اين چنين را داشته باشی ف اما در لحظه های حقيقی که تو فدای رويای شيرينت می کنی ؛ نمی توانی به عشق ، به محبت ،

به بي نيازی و ......... فکر کنی .>>

من شايد برگی ساده بودم که در تاريکی روزگار کثيف شدم ؛برگی که پاکی را تمنا می کند و به تمنای آن هنوز در نااُميدی به دنبال روزنه های اُميد می گردد.

 

گهگاه که در اين مسير به کنده ای خشک و فرتوت میرسم ،می نشينم و به راه بی بازگشتی می نگرم که شايد ميتوانست راحت تر و زيبا تر باشد.اما شايد من مسافر نبودم و نبايد پا در

راه مـی گـذاشـتم . به گـوشه ای نـمور و تاريک می خـزيـدم و حيات را بدرود می گفتم.شايد اين بهتر باشد تا اينکه به آينده ای فکر کنم که هيچ جايی د رآن نـدارم . آينده ای که برايم رسـيدن به آن ناممکن می نماياند .

<<دوسـت دارم در آيـنـده ام بـه روشـنی وکمال وعشق برسم .عشـقی که در وجـودم هـست و در دل پروايی دارم از بازگـو کردنش . عشقی که شايد تا مدتی پيش آن را پوچ می پنداشتم و انکار می کردم و حال تمام روحياتم را به خود مشغول داشته و نمی دانم در اينده به طلوع می انجامد يا غروبی سرخ .آيا آن طلوع زرين را در آن دهکده دوردست می بينم و يا که

غروب را در کـنار تکـه پاره هـايی از قايـقی د رهـم شـکسته خواهم يافت . >>

آه من از زندگی چه می خواهم ؟

آيا بايد به روياهايم ايمان داشته باشم ويا به آنها پشت کنم .

من خواه ناخواه اين مسير را بايد طی کنم و تا پايان رهسپارم.

ولی آيا همه چيز به سادگی کـشيدن گلی سرخ در برگی سـپيد هست. آيا زندگی را می توانم مغلوب روياهايم سازم وسرفراز در اوج به تمام اطرافيان بگويم که من با روياهايم پيروز شدم .

و يا اينکه در ابتدای راه بايد انتظار پايانی خوش را از ذهن پاک کنم .

آيا واقعاً من انسانی هستم که زيستنش را آينده ای روشن لايق است؟ اگر هستم چرا همه در هنگام شکست به جای اينکه دستم را بگيرند،با تحقيرها،مقايسه ها و... رهايم می کنند تا درخلوت خود، خُرد شوم ، بشکنم و بی پشتيبان بمانم .آه من از زندگی چه می خواهم ؟

فقط کلبه ای کوچک که خود را مهمان کنجی روشن کنم و در خلوت، آسوده نفس بکشم.

می خواهم با تبر الوارها را بشکنم .آتشی سازم گرم که گرمای تنم يخ نبندد.

در کلبه ام آرامشی باشد وعشقی که تمام زندگی را نثارش کنم.

دهکده ای در دوردست !!

اگر باشد چقدر زيباست .

آه زندگی... !

آيا من بيش از اين از تو طلب کرده ام ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1381ساعت 4:32  توسط رهگذر |