تبليغاتX
يادداشت های من
زندگی اين مسير بی بازگشت

سلام.

سلام به دوستان گلی که منو شرمنده کردن و بهم سر سزدن هرچند من بهشون سر نزدم .

 

خیلی وقت بود نمی نوشتم .

خیلی وقت بود می نوشتم و پاره می کردم .

اما امشب می نویسم ؛ چون امشب پر از غصه ام .

غصه های سباه سفید . غصه های رنگی .

امشب تفکرم از فردا رنگیست ، اما نمی دونم لحظه ای بعد هستم یا نه .

و در تاریکی ذهنم از فرط خیال غصه هایم می رقصند .

امشب آسمون ابریه .

و صدایی در دل شب ناامیدم می کند از زیستن . این صدا را تو شنیدی ؟

صدای وهم انگیز سکوت .

امشب اینجاست در دل تاریکی شب غوطه ور است .

من از این تاریکی می ترسم .

امشب ستاره می خوام .

باید ستاره های کاغذیمو از توی کشو بردارم و بچسبونم روی شیشه ی پنجره .

اما آخرین بار ستاره هام با شیشه شکستن .

و من امشب اینجا بدون ستاره تنها هستم.

کی به من ستاره میده ؟

RBBLUE               

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 3:39  توسط رهگذر | 
زندگی چقدر رقت انگیز میشه وقتی به رویاهامو پشت

میکنم و تو به من .... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 0:49  توسط رهگذر | 

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا فقط آن لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

RBBLUE

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 1:31  توسط رهگذر | 

شاید امشب ماه نورانی باشد .

شاید فردا خورشید گرمتر باشد .

شاید لحظه ای دیگر ، شیطان عشق را به مقایسه بگذارد .

این روزها صدایی می آید از نیام آسمان .

این صدا را میشناسم ، اما دیرگاهیست بر جان نچشیده ام .

من می توانم عاشق عشق شوم .

بیایید باهم عاشق عشق شویم .

آنکه دریابد از فرش صعودی تا عرش دارد .

RB BLUE             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 1:42  توسط رهگذر | 

من بی خود شده اَم .

من بی خود بیخود شده اَم .

من بی خود گم شده اَم .

من پشت حصار غم ، بی خود ، بی تو در سکوت سرد شبها ،

در تاریکی وهم انگیز روزگار رها مانده اَم .

بی خود در تبلور حس تنهاماندن خواهم مرد .

بی خود برای چه بجنگم ؛ نفسی در اعماق دیگر نخواهد وزید .

آنگاه که با سکوت غم بارت خلوتمان را شکستی و شکست تمام شیشه

های هزاران شب با خود در خیالت غوطه ور ؛

فرو ریخت دیوار گرم احساس یکی بودنهایمان ؛

وقتی من بی خود در میان یک عالم گم شده اَم .

RBBLUE

 بی خود گم شده اَم

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 1:5  توسط رهگذر | 

امشب من تنها اینجا نشسته ام . به تو می اندیشم .

و تو نمی دانم به کهِ می اندیشی ؟ و شاید کسی به من می اندیشد ؛

 و کسی هم به او !

نمی دانم چگونه بنویسم ، چگونه بیان کنم ، آنچه را در دلم نهفته است .

آنچه را که زبانم از گفتنش غاصر است .

آنچه هر گاه تو را می بینم در من می جوشد و بر زبانم می خشکد .

گاهی حس می کنم در تردیدی به گفتن حرفی ؛ اما شاید ... ؛

آیا این تصور دست یافتنی است که حرفهای دلم را شبها خواب ببینی !؟

می شود تصور کرد که حرفم را از پشت نگاهم میشنوی !؟

می شود به گره های این نگاه دل بست .

کاش می توانستم مثل کودکی ؛ دل به قاصدکی ببندم و حرفایم را برایت

با او زمزمه کنم . کاش یادداشتهایم را می خواندی . گاه در تردید شرایط

گم می شوم که نکند مرا در گذشته جاگذاشته باشی .

نکند خاطره ها را در خاطرت به فراموشی سپرده .

امشب به تو می اندیشم ، به رویایی که فقط کمی دورتر از من در تاریکی

یک اتاق ... ... کاش به من بیاَندیشد .

RBBLUE

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 7:25  توسط رهگذر | 

نیمه شب ، چشمانم را می بندم . سکوتی در راه است .

سیاهی پشت دیده گانم مخفی شده است . لحضه ها می گذرند .

 روشنی از دور می تازد . می دوم تا به افق . لحظه ای پیش شب بود ؛

حال خورشید می تابد . من کجا هستم . اینجا زیبایی فریاد می زند .

دشتی از گل سرخ ، بیشه ای آرام . درختان در رقص .

می دوم در دشت . نسیمی می وزد . کوهها از دور ، حصاری محو و

مرئی دارند . سایه ای از دور ؛ همیشه همانجا در دوردست ایستاده .

آیا مرا می نگرد ؟ برم ؟ بدوم تا به کجا ؟

رسیدن به امید ؛ هر بار اینجا می دوم تا به افق .

بی تابم !! هر بار نزدیکتر ، اما هیچوقت به سایه نتوانستم برسم .

رازاین دشت چیست؟ که همیشه درآنم و هربارانگارتازه وارد شده ام!؟

نکند سایه سراب است ، رسیدن محال است ، شاید میرسم من به خیال .

RBBLUE

خواب دیشبها این بود . شاید امشب هم باشد .

بی تابم .

و شاید فردا بدوم تا به افق .

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 2:17  توسط رهگذر | 

زندگی زیباست یا ما بهش زیبایی می بخشیم ؟  زندگی واسه ما لحظه های به یاد ماندنی می آفرینه ، یا نه مائیم که اون لحظه هارو خلق می کنیم ؟

گاهی اوقات زندگی یه ظهوره ؛ یه مدخل برای آفرینش .

آفرینش همه افسانه ها ، خیالها ، همه انسانها .

همه چیز هایی که گاهی بهشون فکر می کنیم .

گاهی زندگی یه دروازه است واسه گذشتن از یه دنیا . از یه منزل .

توی این راه خودت انتخاب می کنی که چجوری باید تموم بشه .

ولی گاهی این تو نیستی که  تصمیم گیری می کنی .  بلکه زندگی خودش هرچی

بخواد رو سرت خراب می کنه . اونوقت میون یه جمع آشنا که حالا غریبه فرضت

 می کنن ، میگه رد شو . گاهی زندگی یه زندانه ، یه جهنم .

آزارت میدن به خاطر قانون بقا . وقتی هویتت به بازی می گیرن .

وقتی نمی دونی تو نقاب زدی یا دیگران رو نمی تونی از پشت نقاب بشناسی .

همه اونایی که می گن دوست داریم . گاهی گریه ها رو خنده میکنی ؛

گاهی خنده هاتُ گریه می کنن .

گاهی لحظه های بدُ گل باروون می کنی . گاهی لحظه های شادتُ آتیش می زنن . همیشه مشکل تویی . همیشه اولین کسی که باید فدا بشه تویی ؛

شبنمی که زیر نور طلوع می سوزه تویی ؛ کسی که باید به انتظار سودای رهایی

 بشینه تا وصل ابدی فقط تویی ، منم ، همه میتونن باشن .

بعد می گن باید زندگی کرد ، ادامه داد ؛ وگرنه می ندازنت دور . دیگه تو رو به

 حساب نمیارن . میمونیم با دعا های بی جواب . با تنهایی ، غربت ، غم .

هر چند در همین نزدیکی جمعی روزی با ما بود .

RBBLUE

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 17:55  توسط رهگذر | 

به نام باران ،آغاز گر تمامی لبخندهای رنگین کمان ؛ که مرا، تو را،همه را برای

دیدارش مجذوب نزول رحم الهی می دارد .

به نام قطره ای بی رنگ پر از درد ، فرو فرستاده از نیام آسمان . به نام سردی

 شکوه ریزشی که با سلوک روبه سوی خاک سجده می کند .

برای باران ، یگانه عشق خاک در کویر گرم تن این مجنون زمینی .

برای باران ، صدای غرش رعد  وقتی خشم را  با  گریستن  بر سایه های  گناه

می شوید . برای هزاران بار قسم به  یگانگی  رَب و التماس  بخشش آزار، که نگیرد شبنم ، روزی گلهای دلم را .

برای یک دل پر از غوغای سیاهی ، ابری با ابرها ، پرواز درآسمان بی پرنده ، غروبِ روزِ سردی ، غمی را در دل پروراندیم ، امید آفتاب را گرچه گرمای تن

 یار بود، اما دیدگانم در تمنای آب بود آن دم .

به یاد باران رویای هر دم من ، لحظه های با تو بودن . قلب پاکی در تپیدن ،

نفس پاکی  کشیدن ؛ به درونی مملو از تاریکیُ درد، به درونی مملواز سیاهیِ غم ، به درونی پر زِ عصیان و تباهی ، به حدود خط و مرز دل شکستن .

این منم دلدار تو، در بی پناهی پشت این دیوار غصه ، این منم در یاد تو .

سردی دستان من از مرگ نیست . از سردی قطره های بی رنگ نیست .

از وجودی در قلب اندوه نشئت گرفته . سردی دستان من در دمی از عشق ، با

جان کندن است . آن دورترها بلبلان آوازِ دیدار تو گفتند . مرا در خود کشاندند .

با غضب های درونی  ناله هایم را سرودم . اما باز با یاد تو بودم .

در دل شبهای تارم با تو بودم . در دلم لرزان ه تردید خندیدم ، که شاید مرده باشم

 که اینجا،در خوابِ غروب جان خود  گرفتار ندیدن های بی پایان تو باشم .

 پس با من باش .

با من باش .      (فقط به خاطر تو)

دوستت دارم

RBBLUE

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 1:8  توسط رهگذر | 

مدتهاست زمان بی وقفه می گذرد ، کوره راهیست نمی دانم به کجا !

روح من خموش و ساکت ، نمی فهمم رهایی ثانیه ها را .

روزها در یک رویا ،پشت چشمانی بسته .حرکت از سمت طلوع ، فقط احساسی از نور .

دلداده بودم ، عمری به غروب ، به یک یاد فراموش .

روزهایی دور، می ترسیدم ، فردایی، بمانم تنها ؛ حالا میدانم سالها بود تنهایی میهمانم بود .  خود نمی دانستم .

احساسم در تمنای چه بود ؟ گلی شد ، اسیر مرداب ؛ در تنهایی مرداب من آن  نیلوفر بودم .  شبهایی از جنس خیال آسمانم ستاره باران می شد .

آرزوهایم در سکوت این شبها بارها مردند .

روزهایش گرچه کوتاه است اما با خود هیاهویی دارند .

اینجا مملو است از گلها ، سبزه ها ، آب و درخت و باران ،جنگل، کوه ، آسمان و ..... و خدایی ، از دور گاهی ما را می نگرد . ولی باز تنهاییم .

تو چه می دانی ؟

گاهی هنگام غروب بنشین در خلوت ؛ می بینی خیلی ها در هیاهوی همین دشت تنهایند . خیلی ها در دوردست سایه ای گم کرده اند .

می دانی هنگام غروب سایه ها می میرند .

RBBLUE

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 1:51  توسط رهگذر |